AdsAnimal.com - مرجع آگهی و تبلیغات حیوانات ایرانپارس تیونینگ انجمن مای پت
صفحه 1 از 2 1 2 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 18

موضوع: داستان هاي حيوانات براي كودكان

  1. Top | #1

    کاربر نمونه

    کاربر قدیمی


    حیوان خانگی
    گربه ولی نه خانگی
    محل سکونت
    مشهد
    لايك دريافتي
    37
    لايك كرده
    0
    نوشته ها
    2,503
    Ppet
    21,407
    می پسندم
    6,511
    مورد پسند : 725 بار در 120 پست

    پیش فرض داستان هاي حيوانات براي كودكان

    قول بده منو نخوری

    داستان هاي حيوانات براي كودكان
    چند روز بود که پیشی، توی انبار، یک گوشه‌ی گرم و نرم، چند تا بچه به دنیا آورده بود. بچه گربه‌ها، خیلی کوچولو بودند و پیشی می‌ترسید آنها را تنها بگذارد. برای همین هم این چند روز، اصلاً از جایش تکان نخورده بود و خیلی خیلی گرسنه بود. وقتی، بچه گربه‌ها حسابی شیر خوردند و سیر شدند و خوابیدند، پیشی تصمیم گرفت از انبار بیرون برود و چیزی برای خوردن پیدا کند. پیشی آرام از انبار بیرون آمد و به دنبال غذا، این طرف و آن طرف را بو کشید. ناگهان بادی وزید و در انبار بسته شد. پیشی بی‌چاره ماند بیرون انبار و بچه گربه‌های کوچولو ماندند توی انبار. پیشی، هر چه میومیو کرد. هر چه پنچه به در کشید، در باز نشد که نشد. ناگهان، صدایی شنید. صدا از توی انبار بود. این صدای موشی بود که فریاد می‌زد: پیشی جان! اینقدر پنجه به در نکش! در باز نمی‌شود. پیشی با ناله گفت: بچه گربه‌ها تنها هستند. اگر بیدار شوند؟! اگر شیر بخواهند؟! ای وای! من آنجا نیستم! موشی گفت: قول بده مرا نخوری، من هم کاری می‌کنم تا پیش بچه‌هایت برگردی!
    پیشی و بچه گربه ها
    داستان هاي حيوانات براي كودكان
    پیشی گفت: قول می‌دهم. قول می‌دهم. موشی از سوراخ در بیرون آمد و گفت: من می‌روم نزدیک پای خانم مزرعه‌دار. وقتی او جیغ کشید، تو دنبال من بیا. آن وقت او هم به دنبال تو می‌آید، یادت باشد مرا نخوری! کمی بعد، صدای جیغ خانم مزرعه دار بلند شد. پیشی به دنبال موشی دوید و خانم مزرعه‌دار با یک جارو به دنبال آنها دوید. موشی، از سوراخ در انبار، رفت تو. پیشی ماند پشت در و میومیو کرد. خانم مزرعه‌دار، در را باز کرد و همراه پیشی، رفت توی انبار. پیشی فوری رفت پیش بچه گربه‌ها. خانم مزرعه دار با دیدن بچه گربه‌ها، جارو را کنار گذاشت و پیشی را ناز کرد و گفت: وای! چه بچه‌های قشنگی داری! حتماً خیلی گرسنه هستی! صبر کن برایت غذا بیاورم! خانم مزرعه دار برای پیشی، آب و غذا آورد. او از دیدن بچه گربه‌ها آنقدر خوشحال شده بود که موشی را فراموش کرده بود! کمی بعد، در انبار باز باز بود، پیشی سیر سیر بود و بچه گربه‌ها خواب خوب بودند!
    منبع:تبيان
    برگرفته از مجله: دوست خردسالان


  2. 4 کاربر پست Keyhan عزیز را پسندیده اند .


  3. Top | #2

    کاربر نمونه

    کاربر قدیمی


    حیوان خانگی
    گربه ولی نه خانگی
    محل سکونت
    مشهد
    لايك دريافتي
    37
    لايك كرده
    0
    نوشته ها
    2,503
    Ppet
    21,407
    می پسندم
    6,511
    مورد پسند : 725 بار در 120 پست

    پیش فرض

    داستان هاي حيوانات براي كودكان
    پیشو ،گربه کوچولوی واقعاً قشنگی بود. پوستش مثل ابریشم سفید برق می‏زد و خیلی نرم و لطیف بود. روی بینی کوچک صورتی رنگش، چشمان آبیش را با ناز باز و بسته می‏کرد. پیشو می‏توانست واقعا یک گربه‏ی خوشبخت باشد، اما نه! به جای این که با بچه‏ گربه‏های دیگر روی علف‏ها بازی کند ترجیح می‏داد کنار جوی آب بنشیند و غمگین و ناراحت به عکس خودش در آب نگاه کند و همین‏طور به کارش ادامه دهد.

    بله، پیشو با خودش فکر می‏کرد: «این طوری از خودم خوشم می‏آید، اما از رنگ پوستم زیاد راضی نیستم.» همین طور که پروانه‏‏ای از کنارش پرواز می‏کرد، از او پرسید» «به من بگو چرا نمی‏توانم مثل تو رنگا‏رنگ باشم؟» پروانه قبل از جواب دادن روی گلی نشست. سپس گفت: «چه سوال خنده داری! گربه‏ی رنگی! در آن صورت نظم طبیعت به هم می‏ریخت! او قبل از اینکه صحبتش را ادامه دهد، شاخک‏های بلندش را با عصبانیت تکان داد و بعد گفت: «آن موقع کی می‏توانست گربه‏ها را از پرندگان و یا از ما پروانه‏ها تشخیص دهد؟! ها؟! بنابراین خوشحال باش که همانی هستی که باید باشی!» پروانه پس از این هشدار پرواز کرد و رفت.

    اما پیشو هم‏چنان غمگین بود وهر روز با ناراحتی لب جوی آب می‏رفت. تا اینکه یک روز صبح سایه‏ای را بالای سرش احساس کرد که در حال پرواز بود. یک شاهین! پیشو ترسیده بود. با خودش فکر کرد: «می‏خواهد من را بخورد؟!» گربه کوچولو با ترس و لرز روی چمن‏ها می‏دوید. اما سایه‏ی شاهین مرتب نزدیک و نزدیک‏تر می‏شد. تا اینکه پیشو با یک پرش سریع توانست خودش را روی سنگ‏ها بیندازد.

    شاهین داشت پواشکی دنبال پیشو می‏گشت. او خیلی تلاش کرد تا گربه‏ی کوچولو را ببیند، اما نتوانست، زیرا رنگ پوست پیشو درست مثل سنگ‏ها سفید بود. شاهین با ناراحتی از شکار پیشو منصرف شد. بنابراین پرواز کرد و رفت. شاید پوست سفیدش نجاتش داده بود. اما پیشو به این موضوع فکر نمی‏کرد.

    روز بعد پیشو ماجرای شاهین را فراموش کرده بود. با بی‏حوصلگی به طرف باغی پر از گل راه افتاد. وسط باغ سطل بزرگی قرار داشت که داخل آن رنگ ریخته شده بود. با کنجکاوی به طرف آن رفت و با دقت به داخل سطل نگاه کرد، میو... میو...

    او با دیدن داخل سطل خیلی خوشحال شد، چون پر از رنگ براق و قرمز بود. با خود گفت: «دلم می‏خواست رنگم درست مثل این قرمز باشد.» پیشو فریاد زنان خود را به داخل سطل انداخت. با خودش گفت: «حتما همه به من آفرین می‏گویند و مرا تحسین می‏کنند و به رنگ پوستم حسادت می‏کنند.»

    گربه کوچولو با خوشحالی و با احتیاط از سطل پر از رنگ خارج شد. اما این دیگر چیست؟ ناگهان به وحشت افتاد. در حالی که پوستش مثل رز قرمزی می‏درخشید، آنقدر به هم چسبیده بود که مثل چرم، سفت شده بود. با خود گفت: «چرا این جوری شد؟ چرا به حرف‏های پروانه گوش نکردم؟»

    پیشو شروع کرد به شکایت کردن و خودش را با ناراحتی و زحمت زیاد از باغ به طرف چمنزار کشاند. به طوری که صدای ناله‏اش تا آن طرف جنگل می‏رسید. جایی که سگ آبی مشغول استراحت بود! سگ آبی صدای ناله و شکایت گربه کوچولو را شنید. سگ آبی کنجکاو شد. می‏خواست دلیل آن همه ناله و شکایت را بداند! بنابراین دنبال صدا رفت و پیشو را پیدا کرد. از او پرسید چیزی شده؟ اتفاقی برایت افتاده؟ گربه کوچولو. با ناراحتی گفت: «خواهش می‏کنم کمکم کن!» سگ آبی گفت: «با من بیا» و او را به سمت برکه‏ای برد و گفت: «تو باید خودت را تمیز بشویی.» پیشو گفت: «باید به داخل آب بروم؟»

    ولی او این کار را نکرد. سگ آبی گفت: «پس باید همین طور چسبناک بمانی. این جوری دوست داری؟ آره!» پیشو دوباره با ناله گفت: «نه!» سعی کرد و آهسته به داخل برکه رفت و چون آب خیلی سرد نبود، سرش را هم زیر آب کرد و سعی کرد خودش را حسابی بشوید.

    آرام آرام رنگ پیشو دوباره سفید شد. پیشو خیلی خوشحال شد. از سگ آبی تشکر کرد و به طرف بچه گربه‏های دیگر دوید و برای همیشه از رنگ سفید ابریشمی پوستش خوشحال و راضی بود.


    منبع:تبيان


  4. 2 کاربر پست Keyhan عزیز را پسندیده اند .


  5. Top | #3

    کاربر نمونه

    کاربر قدیمی


    حیوان خانگی
    گربه ولی نه خانگی
    محل سکونت
    مشهد
    لايك دريافتي
    37
    لايك كرده
    0
    نوشته ها
    2,503
    Ppet
    21,407
    می پسندم
    6,511
    مورد پسند : 725 بار در 120 پست

    پیش فرض

    داستان هاي حيوانات براي كودكان
    آن روز یک روزنامه پیدا کردم و روی آن دراز کشیدم. می خواستم بخوابم که عکس یک گربه و موش را توی روزنامه دیدم. پایینش نوشته شده بود: «به یک عدد گربه نیازمندیم»

    پایین آن هم نشانی آگهی را نوشته بود. روزنامه را برداشتم و مثل یک گربه ی خوب دنبال آدرس رفتم. یک خانه ی بزرگ با در سفید رنگ بود. خواستم از خانه بالا بروم؛ امّا دیدم بد است؛ چون یک گربه ی خوب باید در بزند و از در برود تو. به همین خاطر چارچنگولی رفتم روی دیوار و با دهانم دکمه ی زنگ را فشار دادم. یک دفعه یک صدای کلفت از در بیرون آمد: کیه؟
    گربه

    تعجب کردم. از کی تا حالا زنگ ها حرف می زنند! گفتم: ببخشید آقای زنگ! با صاحب این خانه کار داشتم. مگر تو حرف می زنی؟

    صدای خنده آمد: هاها... چه با مزه! صبر کن الآن می آیم.

    در خانه باز شد. یک مرد چاق جلو در بود. به این طرف و آن طرف نگاه کرد. گفتم: میو... میو...

    سرش را آورد پایین. مرا با روزنامه دید. نشست و مرا بغل کرد و گفت: پس صاحبت کو؟ تو راکی فرستاد؟

    گفتم: من صاحب ندارم. این آگهی را خواندم و آمدم اینجا برایتان کار کنم.

    مرد با تعجب گفت: وای چه گربه ی باسواد و مؤدبی. بیا تو ببینم که خیلی کار دارم.

    مرد خوشحال بود. مرا از روی زمین برداشت و برد توی خانه. بعد تلویزیون را روشن کرد. یک فیلم قشنگ داشت نشان می داد. یک گربه و موش به اسم تام و جری دنبال هم می کردند. من هم میومیو می خندیدم.
    موش و گربه

    مرد یک تکه گوشت مرغ و آورد و گفت:

    گربه جان، دلم خیلی خون است. چند روزی یک موش تو خانه ی ما پیدا شده. می خواهم او را بگیری و به حسابش برسی. اگر او را بگیری می گذارم تا هر وقت که خواستی اینجا باشی. پریدم هوا و گفتم: موش! کجاست؟ کو؟ الآن می گیرمش. مرد گفت: من چه می دانم. همه جا پیدایش می شود. یک بار توی آشپرخانه، یک بار زیر مبل، یک بار توی کمد. باید بگردی و پیدایش کنی. من می روم بیرون. تو اول این کارتون را ببین. غذایت را هم بخور، بعد سرحال برو دنبال موش.

    دراز کشیدم و کارتون را دیدم. چقدر موش زرنگ بود. گربه ی بیچاره را اذیّت می کرد. اگر من به جای آن گربه بودم موش را یک لقمه می کردم. عصبانی شدم و داد زدم: آهای موش! می دانم توی این خانه هستی. اگر جرأت داری خودت را نشان بده.

    به دور و بر نگاه کردم. یک دفعه موش خاکستری را دیدم که توی بشقاب مرغ نشسته بود و داشت غذای مرا
    موش و گربه

    می خورد. پریدم روی بشقاب و خوابیدم روی موش تا خفه شود. آرام بلند شدم و آن را گرفتم توی دستم؛ اما چیزی که توی دستم بود یک تکه از استخوان مرغ بود. بشقاب هم شکسته بود. موش فرار کرده بود روی تاقچه کنار آیینه نشسته بود و برایم شکلک در می آورد. بلند شدم و پریدم روی تاقچه. یکدفعه آیینه افتاد و شکست. دنبال موش دویدم. رفت روی تلویزیون. من هم پریدم روی تلویزیون. گلدان کنار تلویزیون افتاد و شکست. تلویزیون هم می خواست بیفتد که رفتم از زیر، تلویزیون را نگه داشتم تا نیفتد؛ اما موش لعنتی آمد قلقلکم داد. من هم که خنده ام می آمد، گفتم: تو را جان مادرت قلقلکم نده. وای! دارم می میرم اما موش به حرفم گوش نمی کرد. آنقدر خندیدم تا تلویزیون افتاد روی سرم. جیغم به هوا رفت. از زیر تلویزیون بیرون آمدم و رفتم تا لانه ی موش را پیدا کنم. آنقدر این طرف و آن طرف را نگاه کردم تا بالاخره لانه ی موش را توی آشپزخانه پیدا کردم. رفتم از حیاط یک سنگ بزرگ آوردم و گذاشتم دم در لانه تا دیگر موش نتواند برود توی لانه.

    موش بالای یخچال بود. داشت پسته می خورد. آرام آرام رفتم روی یخچال و با گوشت کوب زدم روی سرش؛ اما اوجا خالی داد و گوشت کوب محکم خورد روی پایم. آخ که چقدر پایم درد گرفت! بعد رفت توی کابینت. من هم دنبالش رفتم. هر چی ظرف بود از توی کابینت بیرون ریختم تا موش را پیدا کنم. آخرین ظرف قوری بود که آن را هم محکم پرت کردم روی زمین؛ اما موش توی کابینت نبود. پایین را نگاه کردم. همه ی ظرف ها شکسته بود. موش از توی قوری شکسته آمد بیرون و فرار کرد. این طوری نمی شد، باید یک نقشه ی درست و حسابی می کشیدم.
    داستان هاي حيوانات براي كودكان
    گربه

    پریدم پایین، موش رفت توی ماشین لباس شویی و من هم رفتم تو. یک دفعه موش بیرون پرید، و من تا آمدم بروم بیرون، موش در را محکم به رویم بست. چشم تان روز بد نبیند. موش دکمه ی ماشین لباس شویی را زد. یک دفعه آب روی سرم ریخت و ماشین لباس شویی چرخید. آنقدر چرخید که دیگر داشتم از حال می رفتم. نمی توانستم کاری بکنم. بعد ماشین لباس شویی خاموش شد. خودم را به در رساندم. در را باز کردم و پریدم بیرون؛ اما حالم داشت به هم می خورد، موش روی اوپن آشپزخانه نشسته بود و مسخره ام می کرد، حالم که جا آمد رفتم کنار یخچال، یک قوطی رب آنجا بود. دستم را کردم توی قوطی. همه ی دستم قرمز شد. ناله ای کردم و خودم را انداختم روی زمین.
    داستان هاي حيوانات براي كودكان
    چشم هایم را طوری بستم که موش را ببینم. موش که فکر کرد من مرده ام جلو آمد. دستم را که قرمز شده بود دید و دلش سوخت. با خودش گفت: وای! من چه موش نامردی ام. از دست گربه خون می آید.
    گربه

    فوری پریدم و موش را گرفتم. بعد گذاشتمش روی زمین و قوطی رب را گذاشتم. رویش. موش هر کاری کرد نتوانست از قوطی بیرون بیاید. برای اینکه کار را محکم تر کنم، چرخ گوشت را هم گذاشتم روی قوطی. خوشحال و شادمان در یخچال را باز کردم و حسابی غذا خوردم. از گوشت ماهی گرفته تا آب میوه و...، و باز هم ماهی.

    صاحبخانه آمد. صدایش را شنیدم: آی داد بی داد! چه به روز خانه ام آمده. آیینه گلم چرا شکسته؟ تلویزیون چرا خرد شده؟ بعد آمد آشپزخانه. از یخچال آمدم بیرون و گفتم: هیس، موش را گرفتم.

    صاحبخانه گفت: کو؟ کجاست؟ قوطی رب را نشانش دادم. رب روی فرش ریخته بود. صاحبخانه چرخ گوشت را برداشت و قوطی رب را بلند کرد. موش می خواست فرار کند؛ اما همه ی بدنش ربی شده بود. پایم را روی دمش گذاشتم و نگهش داشتم. مرد خوشحال، دم موش را گرفت و گفت: آفرین گربه ی ناز من! بالاخره موش را گرفتی. بیا بخورش تا خیالم راحت شود. گفتم: نه من میل ندارم، الآن غذا خوردم.

    مرد در یخچال را باز کرد و گفت: ای شکمو! یخچال را هم که خالی کردی. برو بیرون.

    گفتم: آخه... من که این همه زحمت کشیدم!

    مرد داد زد: برو بیرون. این همه خسارتی که تو به من زدی، موش به من نزد. برو بیرون، موش را هم می برم یک جای دور تا از دستش راحت شوم.

    مرد با لگد مرا بیرون انداخت و تصمیم گرفتم که دیگر موش نگیرم.


    نويسنده:علي باباجاني


  6. 3 کاربر پست Keyhan عزیز را پسندیده اند .


  7. Top | #4

    کاربر نمونه

    کاربر قدیمی


    حیوان خانگی
    گربه ولی نه خانگی
    محل سکونت
    مشهد
    لايك دريافتي
    37
    لايك كرده
    0
    نوشته ها
    2,503
    Ppet
    21,407
    می پسندم
    6,511
    مورد پسند : 725 بار در 120 پست

    پیش فرض

    روزی‌ روزگاری آهوی‌ زیبایی‌ به‌ همراه‌ مادرش‌ زندگی‌ می‌كرد. چون ‌بعضی‌ از حیوانات‌ او را دوست‌ داشتند او را به‌ خانه‌ خودشان ‌می‌بردند و از او پذیرایی‌ می‌كردند. روزی‌ آهو كوچولو در حال‌ بازی‌كردن‌ با دوستانش‌ بود كه‌ سرش‌ درد گرفت‌. بعد به‌ خانه‌ رفت‌ و به‌ مادرش‌ گفت‌ كه‌ سرش‌ درد می‌كند. مادرش‌ به‌ او گفت‌: «زیر آفتاب‌ بودی‌؟»
    آهو كوچولو گفت‌: نه‌.
    مادرش‌ پرسید: «موقع‌ بازی‌ سرت‌ به‌ جایی‌ خورده‌؟»
    آهو كوچولو گفت‌: «نه‌.»
    بعد مادرش‌ او را به‌ پیش‌ خانم‌ گوزن‌ برد. خانم‌ گوزن‌ كه‌ دكتر بود به ‌مادر آهو گفت‌: «بیرون‌ بمانید تا آهو را معاینه‌ كنم‌.» بعد آهو كوچولو را معاینه‌ كرد و گفت‌: «چیزی‌ نیست‌ دخترم‌. تو داری‌ شاخ‌ درمی‌آوری‌.»آهو گفت‌: «شاخ‌ دیگر چیست‌؟» خانم‌ گوزن‌ گفت‌: «شاخ‌ وسیله‌ای ‌است‌ كه‌ وقتی‌ بزرگ‌ شدی‌ می‌توانی‌ با آن‌ از خودت‌ دفاع‌ كنی‌.» و بعد به‌ مادرش‌ گفت‌: «اصلاً جای‌ نگرانی‌ نیست‌. بچه‌ شما دارد صاحب‌ دو شاخ‌ كوچك‌ و زیبا می‌شود.»
    مادر آهو گفت‌: «خیلی‌ ممنون‌. خیالم‌ راحت‌ شد.»
    دكتر گفت‌: «شیرینی‌ شاخ ‌درآوردن‌ بچه‌تان‌ را كی‌ می‌دهید؟»
    مادش‌ گفت‌: «به‌ همین‌ زودی‌ برایتان‌ می‌آورم‌.»
    آنها از خانم‌ دكتر تشكر كردند و رفتند
    .

    یك‌ سال‌ گذشت‌ و یك‌ روز آهو كوچولو داشت‌ با شاخ‌هایش ‌هایش ‌بچه‌آهوها را اذیت‌ می‌كرد و آنها فرار می‌كردند. خانم‌ گوزن‌ به‌ او گفت‌:«مگر به‌ تو نگفته‌ بودم‌ شاخ‌ برای‌ دفاع‌ از خودت‌ است‌. پس‌ به‌ من‌ یك‌ قول‌ بده‌ كه‌ حیوانات‌ كوچك‌تر از خودت‌ را اذیت‌ نكنی‌.».آهو كوچولو قول داد.
    آهو یك‌ روز وقتی‌ دید كه‌ روباهی‌ به‌ آن‌ بچه‌ها حمله‌ كرد، باشاخ‌هایش‌ به‌ طرف‌ او حمله‌ كرد و او را فراری‌ داد. بچه‌ آهوها از آهو تشكر كردند و همگی‌ در كنار هم‌ به‌ خوبی‌ و خوشی‌ زندگی‌ كردند.


  8. 2 کاربر پست Keyhan عزیز را پسندیده اند .


  9. Top | #5

    کاربر نمونه

    کاربر قدیمی


    حیوان خانگی
    گربه ولی نه خانگی
    محل سکونت
    مشهد
    لايك دريافتي
    37
    لايك كرده
    0
    نوشته ها
    2,503
    Ppet
    21,407
    می پسندم
    6,511
    مورد پسند : 725 بار در 120 پست

    پیش فرض

    یكی‌ بود یكی‌ نبود، در میان‌ جنگل‌ جشنی‌ برپا بود. این‌ جشن‌، جشن ‌مهربانی‌ بود. در این‌ جشن‌ حیوانات‌ وحشی‌ تا یك‌ هفته‌ نمی‌توانستندحیوانات‌ كوچك‌تر از خودشان‌ را اذیت‌ كنند و آن‌ها را بخورند. برای ‌همین‌ خرگوش‌ها و یا سنجاب‌ها هرجا می‌خواستند می‌رفتند.
    در همین‌ موقع‌ شیر با خود فكر كرد كه‌ چه‌ كار كند و چه‌ حیوانی‌ را بخورد. ولی‌ وجدان‌ او نمی‌گذاشت‌. یك‌ روز كه‌ داشت‌ در جنگل‌ قدم ‌می‌زد خرگوش‌ را دید. تا آمد او را بخورد وجدان‌ او نگذاشت‌. شیر به‌ خرگوش‌ سلام‌ كرد و رد شد. او این‌ هفت‌ روز را هر طور بود طاقت‌آورد و گذراند.
    روز آخر جشن‌ مهربانی‌ بود كه‌ حیوانات‌ جنگل‌ دیدند كه‌ شیر نیست‌. چند حیوان‌ به‌ دنبال‌ او رفتند. وقتی‌ او را آوردند بسیار ضعف‌ داشت‌. برای‌ همین‌ حیوان‌ها پا پیش‌ گذاشتند تا شیر آنها را بخورد. ولی‌ شیر قبول‌ نكرد. وقتی‌ حیوانات‌ موضوع‌ را فهمیدند به‌ خاطر این‌ كارش‌ او را سلطان‌ خود نامیدند.


  10. 3 کاربر پست Keyhan عزیز را پسندیده اند .


  11. Top | #6

    کاربر نمونه

    کاربر قدیمی


    حیوان خانگی
    گربه ولی نه خانگی
    محل سکونت
    مشهد
    لايك دريافتي
    37
    لايك كرده
    0
    نوشته ها
    2,503
    Ppet
    21,407
    می پسندم
    6,511
    مورد پسند : 725 بار در 120 پست

    پیش فرض

    داستان هاي حيوانات براي كودكان
    یکی بود، یکی نبود. غیراز خدا هیچ‌کس نبود.در مزرعه‌ای سبز و قشنگ، طویله‌ای بود که در آن، یک گوسفند، یک گاو و یک بز در کنار هم زندگی می کردند. هر روز گاو و گوسفند و بز به چمنزار می‌رفتند تا علف‌های تازه بخورند. سگ مزرعه هم همراه آنها می‌رفت تا مراقبشان باشد. یک روز وقتی که سگ در چمنزار به دنبال پروانه می‌دوید و گاو و گوسفند هم مشغول علف خوردن بودند، بز تصمیم عجیبی گرفت. او تصمیم گرفت با گاو و گوسفند و سگ شوخی کند. بز یواشکی، به طرف مزرعه راه افتاد. هیچ کس رفتن او را ندید. نه گاو، نه سگ و نه گوسفند. بز به مزرعه برگشت و رفت توی طویله. گاو سرش را بلند کرد و به دوروبر نگاه کرد. اما بز را ندید. گوسفند هم او را ندید. سگ هم این طرف و آن طرف دوید اما بز را پیدا نکرد سگ گفت: بی‌چاره بز! حالا کجا دنبالش بگردم؟ گاو گفت: غصه نخور او را پیدا می‌کنیم. گوسفند گفت: اگر هوا تاریک شود چه کنیم؟ سگ گفت: بز دوست من است. تا او را پیدا نکنیم به مزرعه بر نمی گردیم.شوخیبز در طویله منتظر بود تا گاو و گوسفند و سگ بر گردند و از اینکه بز به طویله برگشته و آنها نفهمیده‌اند، خنده‌شان بگیرد. اما آنها نیامدند. شب شد، همه جا تاریک شد باز هم نیامدند. بز خیلی ناراحت شد. آرام از طویله بیرون آمد و به راه چمنزار نگاه کرد. اما نه گوسفند را دید، نه سگ را و نه گاو را. آقای مزرعه‌دار بز را به طویله برگرداند و خودش به طرف چمنزار رفت. نزدیک صبح بود که بز صدای گاو و گوسفند و سگ را شنید. با خوشحالی از طویله بیرون رفت. دوستانش تمام شب را به دنبال او گشته بودند و آقای مزرعه‌‌دار هم تمام شب را به دنبال گاو و سگ و بز گشته بود. همه خسته بودند و هیچ کس از شوخی بز خنده‌اش نگرفت. ولی همه از دیدن بز خوشحال شدند. مثل بز که از دیدن گاو و گوسفند و سگ خوشحال شده بود.


  12. 2 کاربر پست Keyhan عزیز را پسندیده اند .


  13. Top | #7

    کاربر نمونه

    کاربر قدیمی


    حیوان خانگی
    گربه ولی نه خانگی
    محل سکونت
    مشهد
    لايك دريافتي
    37
    لايك كرده
    0
    نوشته ها
    2,503
    Ppet
    21,407
    می پسندم
    6,511
    مورد پسند : 725 بار در 120 پست

    پیش فرض

    داستان هاي حيوانات براي كودكان
    مرد مسافر، از دور چشمش به مردی افتاد که در وسط بیابان نشسته و بر سر و روی خود می‌زند.با خود گفت: باید نزدیک‌تر بروم تا ببینم چه اتفاقی برای این مرد بیچاره افتاده که این‌طور بی‌قراری می‌کند.مرد مسافر وقتی به مرد بیابانی رسید، دید که او کنار سگی مرده نشسته و گریه می‌کند.مرد بیابانی می‌گفت: چه سگ خوبی بودی! روزها با من به شکار می‌آمدی و هر حیوانی را که با تیر می‌زدم، با زرنگی و چالاکی برایم می‌آوردی. شب‌ها هم نگهبان خانه‌ام بودی. وقتی که تو در حیاط خانه بودی، از هیچ چیز نمی‌ترسیدم و با خیال راحت می‌خوابیدم... اشک مثل باران از چشم‌های مرد بیابانی جاری بود.او آنقدر سوزناک گریه می‌کرد که چشم‌های مرد مسافر نیز پر از اشک شد. خم شد و با مهربانی دست مرد بیابانی را گرفت و او را از زمین بلند کرد.بعد در حالی که گرد و خاک را از لباس‌های او می‌تکاند گفت:عیبی ندارد. یک سگ دیگر پیدا می‌کنی و کارهایی را که این سگ بلد بود، به او هم یاد می‌دهی.سگ حیوان باهوشی است. خیلی زود همه چیز را یاد می‌گیرد. بعد پرسید: راستی! چرا سگت مرد؟مرد بیابانی دوباره شروع به شیون و زاری کرد و گفت: بیچاره در این بیابان بی‌آب وعلف، از گرسنگی مرد...مرد مسافر با دلسوزی نگاهی به سگ مرده انداخت. اما ناگهان متوجه کیسه‌ی بزرگی شد که مرد بیابانی بر دوش داشت.پرسید: می‌خواهی کمکت کنم و کیسه‌ات را برایت بیاورم؟مرد بیابانی نگاه تندی به مرد مسافر انداخت و گفت: نه! خودم آن را می‌آورم.مرد مسافر گفت: مگر در این کیسه چه داری؟مرد بیابانی پاسخ داد؛ مقداری نان.مرد مسافر مدتی با تعجب به مرد بیابانی خیره شد. بعد گفت: تو نان همراه خودت داشتی و آن وقت سگت از گرسنگی مرد؟! تازه، حالا که مرده برای او گریه هم می‌کنی؟مرد بیابانی در حالی که کیسه نان را بر پشت خود جابه‌جا می‌کرد گفت: چه می‌گویی مرد؟ من برای این نان‌ها کلی پول داده‌‌ام. چطور می‌توانستم آنها را به یک سگ بدهم؟ ولی اشک مجانی است. برای اینکه علاقه‌ام را به سگم نشان بدهم، تا بتوانم برایش اشک می‌ریزم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !
    مرد مسافر دیگر چیزی نگفت: با تأسف سری تکان داد و به راه خود رفت.
    اقتباس از: مثنوی مولوی


  14. 2 کاربر پست Keyhan عزیز را پسندیده اند .


  15. Top | #8

    کاربر موثر

    کاربر  موثر


    حیوان خانگی
    همسترو کبوتر قبلا هم سگ
    محل سکونت
    ابادان
    لايك دريافتي
    3
    لايك كرده
    0
    نوشته ها
    437
    Ppet
    27,189
    می پسندم
    240
    مورد پسند : 636 بار در 295 پست

    پیش فرض داستان حیوانات :جغد

    جغدی روی كنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میكرد.و آدمهایی را می دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست كه سنگ ها ترك می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شكنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابلای خاكروبه های كاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فكر می كرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز كمی بلرزد.
    روزی كبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می كنی. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
    قلب جغد پیر شكست و دیگر آواز نخواند.
    سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره های خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
    جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
    خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن كه می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
    جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره های دنیا می خواند و آنكس كه می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.
    خوش به حال مسافركش هاي ميدان آزادي / هر روز آزادانه فرياد ميزنند/ آزادي، آزادي.

  16. 4 کاربر پست ajooj عزیز را پسندیده اند .


  17. Top | #9

    کاربر موثر

    کاربر  موثر


    حیوان خانگی
    Cats
    محل سکونت
    Tehran
    لايك دريافتي
    8
    لايك كرده
    0
    نوشته ها
    332
    Ppet
    61,070
    می پسندم
    614
    مورد پسند : 1,013 بار در 273 پست
    نوشته های وبلاگ
    1

    پیش فرض

    خيلي قشنگههههههه ...
    من عاشق جغد و اون صداي استثناييشم
    ...
    درد من تنهایی نیست , بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت , بی عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند می نامند.!
    عكسهايتالار گفتگوی پرشین پت (Mypet.ir)MACHO
    http://persianpet.org/forum/thread66054.html#post439303



  18. Top | #10

    کاربر نمونه

    کاربر قدیمی


    حیوان خانگی
    طوطی..سگ...ماهی
    محل سکونت
    ایرونیم
    لايك دريافتي
    588
    لايك كرده
    548
    نوشته ها
    2,086
    Ppet
    1,473,367
    می پسندم
    1,392
    مورد پسند : 5,955 بار در 1,777 پست
    حالت من :
    My Mood
    Happy

    Neew داستانهای کوتاه و زیبا از حیوانات0000000

    ...........جغد.............





    جغدی روی كنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میكرد.و آدمهایی را می دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست كه سنگ ها ترك می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شكنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابلای خاكروبه های كاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فكر می كرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز كمی بلرزد.

    روزی كبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می كنی. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.

    قلب جغد پیر شكست و دیگر آواز نخواند.

    سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره های خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.

    جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.

    خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن كه می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
    جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره های دنیا می خواند و آنكس كه می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست:bighug:


    تالار گفتگوی پرشین پت (Mypet.ir)
    شارن و شارا،دنبال یه مامان یا بابای خوب میگردن...

  19. 4 کاربر پست آیسه عزیز را پسندیده اند .


صفحه 1 از 2 1 2 آخرینآخرین

LinkBacks (?)

  1. 9th April 2013, 01:38 AM

موضوعات مشابه

  1. اشنايي كودكان با حيوانات
    توسط رضا4 در انجمن گفتگوی آزاد
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 3rd September 2013, 02:34 PM
  2. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 30th July 2013, 03:30 PM
  3. آموزش بي رحمانه كودكان براي مدال اوري در آينده چين
    توسط علي7 در انجمن گالری عکسهای متفرقه با موضوع آزاد
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 5th November 2012, 07:37 PM
  4. نگهداري حيوانات خانگي در رفع افسردگي كودكان موثر است
    توسط dooni66 در انجمن دنیای مشترک انسان و حیوانات
    پاسخ: 4
    آخرين نوشته: 5th December 2011, 06:41 PM
  5. پاسخ: 7
    آخرين نوشته: 12th May 2010, 03:30 PM

Visitors found this page by searching for:

داستان های کوتاه کودکانه

قصه های کوتاه کودکانه

داستانهای کودکانه قدیمی

قصه های کودکانه کوتاه

قصه های کودکانه قدیمی

داستان کودکانه حیوانات

داستان در مورد حیوانات

داستان درباره حیوانات

داستان های کودکانه درباره حیوانات

داستان های کوتاه در مورد حیوانات

داستان بلند کودکانه

داستان های کوتاه برای کودکان

قصه هاي كوتاه براي كودكان

قصه های کوتاه برای کودکان

متن نمایشنامه کوتاه کودکانه

قصه های قدیمی کودکانهداستان های کودکانه کوتاهداستان حیواناتجدیدترین قصه های کودکانهداستان کوتاه درباره حیواناتداستان کوتاه انگلیسی در مورد حیواناتداستان کودکانه در مورد حیواناتحیوانات شب بیدارقصه های کودکانهمتن نمایشنامه حیواناتداستانی از زبان حیواناتداستان بلند برای کودکاننمایشنامه حیواناتقصه درباره ی گوسفندوبزداستان های کودکانه قدیمیداستانهای قدیمی کودکانداستانهای قدیمی کودکانهداستان های بلند کودکانهداستان براي كودكاناسامی حیوانات شب بیدارنمایشنامه های کوتاه برای کودکانقصه برای خردسالانقصه های حیواناتداستانهای حیواناتداستان های حیوانات داستان کودکانه حیوان هاقصه هاي كوتاه كودكانهحیواناتی که شبها نمی خوابندداستان کوتاه درباره ی حیواناتداستان کودکانه در مورد نظمداستان های کودکانه قصه های کودکانه حیواناتقصه های کوتاه کودکانداستان های کوتاه حیواناتداستان حیوانات اهلیداستان های کوتاه از حیواناتداستانهاي كوتاه براي كودكاندرباره ی حیوانات شب بیدار مانند جغد و سگداستان کوتاه در مورد حیوانات داستان های قدیمی کودکانهمتن نمایشنامه کودکانهمتن نمایش حیواناتنمایشنامه های کوتاه کودکانهمتن نمایشنامه کوتاه برای کودکانقصه های کوتاه برای اطفالقصه های قدیمی حیواناتداستانهایی درباره حیواناتداستان کودکانه در مورد حسادتداستان های حیوانیداستان درباره حيواناتقصه حیوانات برای کودکانداستان قلقلک پا داستان کوتاه حیوانات برای کودکانداستان هایی درباره حیواناتجانوران شب بیدارداستان کودکانه درمورد پرندگانداستان درمورد حیواناتتحقیق در مورد لانه سازی جانورانداستان در مورد نظمداستانهاي كودكانه قديميقصه پیشیداستان حیوانات کودکانجدیدترین داستان های موشوگربهیک نمونه از داستان حیواناتقصه در مورد حیواناتداستانی در مورد حیواناتداستانهای کوتاه کودکانهداستان هاي حيوانات براي كودكانداستانی درباره حیواناتداستان راجب حیواناتداستان هاي كوتاه براي كودكانداستان درباره قناعتواحد کار حیواناتداستانهای بلند کودکانهنمایش نامه ای از حیوانات (کوتاه)داستان كوتاه حيواناتتحقیق در باره حیواناتی که در شب بیدار هستندداستانهاي كوتاه كودكانهحیواناتی که شب نمی خوابندداستان در مورد قناعتداستان حیوانات جنگلداستان هاي كودكانه و خياليدانلود نمایشنامه ای درباره ی جنگل کودکانهداستانهای کودکانه کوتاهداستان قدیمی کودکانه

تالار گفتگوی پرشین پت (Mypet.ir) مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
اطلاعات تماس با پرشین پت
جهت ارتباط با مديران پرشین پت مي توانيد از اطلاعات زير استفاده نماييد .
Email : persianpet@gmail.com
SMS : 10000128394214




SEO by vBSEO 3.6.0

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148 149 150 151 152 153 154 155 156 157 158 159 160 161 162 163 164 165 166 167 168 169 170 171 172 173 174 175 176 177 178 179 180 181 182 183 184 185 186 187 188 189 190 191 192 193 194 195 196 197 198 199 200 201 202 203 204 205 206 207 208 209 210 211 212 213 214 215 216 217 218 219 220 221 222 223 224 225 226 227 228 229 230 231 232 233 234 235 236 237 238 239 240 241 242 243 244 245 246 247 248 249 250 251 252 253 254 255 256 257 258 259 260 261 262 263 264 265 266 267 268 269 270 271 272 273 274 275 276 277 278 279 280 281 282 283 284 285 286 287 288 289 290 291 292 293 294 295 296 297 298 299 300 301 302 303 304 305 306 307 308 309 310 311 312 313 314 315 316 317 318 319 320 321 322 323 324 325 326 327 328 329 330 331 332 333 334 335 336 337 338 339 340 341 342 343 344 345 346 347 348 349 350 351 352 353 354 355 356 357 358 359 360 361 362 363 364 365 366 367 368 369 370 371 372 373 374 375 376 377 378 379 380 381 382 383 384 385 386 387 388 389 390 391 392 393 394 395 396 397 398 399 400 401 402 403 404 405 406 407 408 409 410 411 412 413 414 415 416 417 418 419 420 421 422 423 424 425 426 427 428 429 430 431 432 433 434 435 436 437 438 439 440 441 442 443 444 445 446 447 448 449 450 451 452 453 454 455 456 457 458 459 460 461 462 463 464 465 466 467 468 469 470 471 472 473 474 475 476 477 478 479 480 481 482 483 484 485 486 487 488 489 490 491 492 493 494 495 496 497 498 499 500 501 502 503 504 505 506 507 508 509 510 511 512 513 514 515 516 517 518 519 520 521 522 523 524 525 526 527 528 529 530 531 532