![]() |
|
|||||||
| Fun Club |
![]() |
|
|
#1 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر تازه آشنا تاریخ عضویت: Jan 2009
ارسال ها
: 109
تشکر: 267
268 بار در 101 پست از ایشان تشکر شده است
|
سلام بچه ها
میخوام این جا یه داستان بگذارم که نزدیک به زندگی خودمه یه روزی بود از روز های خدا ولی خوب یه فرقی داشت یکی به دنیا میومد یکی میرفت چه میشد کرد روزگاره میگذره توی اون روز نمیدونم چی شد به این دنیای پوچ بی معنی یکی پا گذاشت اون زمانی فهمید که چیه و کیه دید که داره با زندگی دستو پنجه نرم میکنه که آیا زندگی کنه یا نه ؟؟؟ روز ها شب ها براش شده بودن کابوس اون موقع تو اوج بدبختیش عاشق میشه ولی همه فکر میکنن عاشقی برای آدم بزرگاست چون بزرگن چون عقل دارن چون ...... ولی خوب اون توی 12 سالگی عاشق شد ولی نفهمید تا اینکه به سن 14 رسید اون پسر با یه مرد عجیب الخلقه دوست شد ولی خوب زندگیش اجازه این دوستی رو نداد بعد از اون با عشقش یه دوستی به وجود آورد که هیچ کس نمیتونست بهمشون بزنه تا چند سال بعد که اون داشت میرفت توی 16 یا 17 سالگی اینم بگم که دور بر اون پسر خیلی ها بودن که فکر میکردن خیلی میدونن وخیلی بزرگن ولی دراشتباه بودن کوچک ترین آدم های روی زمین بودن که دور اون پسر جمع شده بودن و به قول خودشون راهنماییش میکردن اون پسر همه چیزشو فراموش کرده بود . زندگیش شده بود عشقش مریضیش رو یادش رفته بود اون حالا خیلی دوست داشت وخیلی قدرت چون اون مرد عجیب بهش یاد داد که توی زندگیش چه طوری باشه همیشه برای یه لحظه تمرکز کنه اون موفق بود توی همه چیز به جایی رسیده بود که از پدرش بیشتر ثروت داشت ولی به کسی نگفت چون دوست نداشت کسی بدونه ولی یه روزی یه خبری اون رو بهم زد ولی باز هم گفت عشقش نمیتونه اون کار رو کرده باشه که بهش گفتن چون دوستش داشت غیر از اون کسی رو نداشت که بتونه با هاش حرف بزنه روزگار خواست که از هم جداشن و اون پسر بدون چون چرا قبول کرد شب روز براش فرقی نداشت اون پسر شاد به یه آدم افسرده و گوشه گیر تبدیل شد به زمین زمان گیر میداد فقط به زمان فکر میکردکه چه دیر میگذره تا اینکه دوباره توی یه مهمونی عشقش رو دیدی دوباره از خود بیخود شد و تاقط اون حرفای اطرافیان نداشت چند روز بعد از اون مهمونی خبری بهش رسید که به بیمارستان راهیش کرد چند تا مرفین به اون زده بودن تا صبح اون روز که بتونه سر پا باشه زمانی که چشم هاشو باز کرد بیشتر دوستاش پیشش بودن چون اون برای همه شون ارضش داشت ولی خودش نمیدونست حتی اون کسی فکروش رو نمیکرد اون جا بود از بیمارستان که بیرون اومد گفت بریم بهشت زهرا همه با هاش مخالف بودن ولی خوب ولی توی اون جمع حق با اون بود چون عشقش با اون....... زمانی که رسید به بهشت زهرا اول رفت سر خاک یکی از دوستاش که برای هم جون میدادن اون بیماری داشت سرطان خون بعد از اون که سر خاک رفیقش فاتحه خواند رفتن به سمت جایی که آدم هارو میشورن وقتی یه سری از آدم هارو دید نتونست روی پای خودش وای سه ولی به سختی خودش رو نگه داشت زمانی که دورو بر خودش رو نگاه کرد دید که تمام رفقاش تمام نامردایی که حالا مرد شده بودن اونجا بودن و توی چشماشون یه حلقه کوچک از اشک جمع شوده بود وقتی روی یه تیکه فلز مشکی اسم عشقشو نوشته بودن دیگه تاقت نیاورد با تمام وجودش داد زد کسی رو صدا زد که سالها بود فراموشش کرده بود هر کسی که اون لحظه اون جا بود به طرف دیودند ولی اون دوباره داد زد توی داد زدناش یه چیزی گفت گفت یادته گفتی هر موقع خواستم برم باهات خدا حافظی میکنم یادته ولی کسی جوابش رو نداد هیچ کس هیچ کس اون بی هوش شد وقتی بیدار شد دید توی خونه یکی از دوستاشه ساعت 2 بعد از ظهره همون روزه لباسش رو پوشید گفت بیریم خونشون وقتی رسیدن دم خونه عشقش بغض داشت خفش میکرد تمام خاطراتشون مثل کابوس جلوی چشماش بود نتونست بره توی خونه جلوی در وایستاد پدر عشقش اومد جلوی در زبونشون بند اومده بود آخه میدونید چرا توی این چند سال اون پدر عشقش رو ندیده بود ازش شنیده بود ولی ندیده بودش پدر عشقش همون مرد عجیب بود که رفته بود خارج حالا بعد از چند سال برگشته بود برای ختم دخترش وقتی اون پسر دیدش انتظار داشت بزنه توی گوشش ولی اون مرد بغلش کرد گفت خیلی چیز هارو میدونم تو مردی چیزی که تو هستی من نیستم تو اول از همه رفقایی داری که حتا منی که 49 سالمه ندارم تو کسی بودی که وقتی سر طناب زندگی رو دادم دستت تا آخرش رفتی ولی من نه چند هفته بعد از اون جریان ها به خونشون میره با کمال خوشحالی چون نمیخواست مادر پدرش بدونن فردای همون روز باهاشون تماس میگیرن که شوهر خالش هم ..... اون پسر سعی کرد که توی اون ختم باشه ...... ادامه دارد البته اگه ادامش رو خواستید میگذارم |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| 4 کاربر برای این پست سودمند از more575 عزیز تشکر کرده اند: |
| تبلیغات ... | |
|
|
|
|
|
#2 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر ارشد تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: تهران
ارسال ها
: 5,478
تشکر: 4,751
7,129 بار در 2,169 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
حتما بزارید
من خیلی دوست دارم ادامشو بخونم
__________________
zenDegI $@kHtE o TalKhE
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| یک کاربر برای این پست سودمند از natasha عزیز تشکر کرده اند: |
|
|
#3 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر تازه آشنا تاریخ عضویت: Apr 2009
محل سکونت: استان البرز
ارسال ها
: 309
تشکر: 495
884 بار در 228 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
دوست عزیز خوشحال میشیم ادامه اش رو بذارید
__________________
* دستهایی که کمک می کنند ، مقدس ترازلبهایی هستند که دعا می کنند * |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| یک کاربر برای این پست سودمند از Arvin_Nejatgar عزیز تشکر کرده اند: |
|
|
#4 | ||||||||||||||||||||
|
تیم مدیریت سایت
![]() تاریخ عضویت: Oct 2007
ارسال ها
: 26,743
تشکر: 31,081
34,745 بار در 8,573 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
به فان کلاب منتقل شد.
__________________
آنکه "می تواند" انجام می دهد و آنکه "نمی تواند" انتقاد می کند . ما همیشه صداهای بلند را میشنویم، پررنگ ها را میبینیم، سخت ها را میخواهیم. غافل از اینكه خوبها آسان میآیند، بی رنگ می مانند و بی صدا می روند ! |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| 3 کاربر برای این پست سودمند از هوریار عزیز تشکر کرده اند: |
|
|
#5 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر تازه آشنا تاریخ عضویت: Jan 2009
ارسال ها
: 109
تشکر: 267
268 بار در 101 پست از ایشان تشکر شده است
|
مرسی هوریا جان
__________________
اسم : گمنام. شهرت : گداي محبت . نام پدر : درويش تنها. نام مادر : سلطان غم. تاريخ تولد : سال غم واندوه. محل تولد : خواب هاي عشق گمشده. جرم : به دنيا آمدن . مدرسه:دانشگاه علوم عشق بازي. محکوميت : دوست داشتن. از دادگاه : دل دادگان. به دنبال چه هستي : عشقم. در پايان صحبتي اگر داري بگو : به او بگوييد دوستش دارم. |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#6 | ||||||||||||||||||||
|
کنترل پست مدیران
![]() تاریخ عضویت: May 2006
ارسال ها
: 25,854
تشکر: 18,810
21,957 بار در 6,361 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
گريه ام گرفت
__________________
میشنوی؟
صدای پای عمو نوروز و حاجی فیروزه که داره میاد شاد باش ![]() |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#7 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر ارشد تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: تهران
ارسال ها
: 5,478
تشکر: 4,751
7,129 بار در 2,169 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
__________________
zenDegI $@kHtE o TalKhE
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#8 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر تازه آشنا تاریخ عضویت: Jan 2009
ارسال ها
: 109
تشکر: 267
268 بار در 101 پست از ایشان تشکر شده است
|
کس دیگه ای نبود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قشنگ نبود؟
__________________
اسم : گمنام. شهرت : گداي محبت . نام پدر : درويش تنها. نام مادر : سلطان غم. تاريخ تولد : سال غم واندوه. محل تولد : خواب هاي عشق گمشده. جرم : به دنيا آمدن . مدرسه:دانشگاه علوم عشق بازي. محکوميت : دوست داشتن. از دادگاه : دل دادگان. به دنبال چه هستي : عشقم. در پايان صحبتي اگر داري بگو : به او بگوييد دوستش دارم. |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| یک کاربر برای این پست سودمند از more575 عزیز تشکر کرده اند: |
|
|
#9 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر ارشد تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: تهران
ارسال ها
: 5,478
تشکر: 4,751
7,129 بار در 2,169 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
ادامشو نمیگی ؟ دلم آب شدا
__________________
zenDegI $@kHtE o TalKhE
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#10 | ||||||||||||||||||||
|
كانديد معاونت
![]() تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: مشهد
ارسال ها
: 3,970
تشکر: 6,116
1,667 بار در 409 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
خیلی غم انگیز و قشنگ بود منتظر ادامش هستم
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| 17ساله, یه, پسر, حکایت |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
|
|
موضوعات مشابه
|
||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| عروس هلندی | timotian | تالار پرندگان خانگی(pet birds) | 490 | دیروز 12:16 AM |
| ♥ ♥ دل نوشته ♥ ♥ | مهتاب | Fun Club | 689 | 19th March 2010 03:33 PM |
| 100 ها میلیون پسر بیش از دختر در قاره آسیا | soniha_pe | گفتگوی آزاد | 26 | 4th January 2009 07:25 PM |
| حالا دیگه نمیشه بخندی... | mania | آرشیو موضوعی | 0 | 5th September 2008 05:34 PM |
| علل افزایش تولد نوزاد پسر در 30 ساله اخیر | هوریار | آرشـیــو | 1 | 21st July 2008 05:41 PM |