![]() |
|
|||||||
| Fun Club |
![]() |
|
|
#1 | ||||||||||||||||||||
|
مدير بازنشسته
کاربر فعال تاریخ عضویت: Jun 2008
محل سکونت: کرج
ارسال ها
: 1,108
تشکر: 2,729
4,007 بار در 952 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود... روزي روزگاري يه موش كور يه موش صحرايي رو براي شام دعوت كرد به خونش و براش يه سور جانانه درست كرد كه تو نوع خودش بي نظير بود و همه جور غذايي از بره كباب و شنيسل مرغ و جوجه و ..........گرفته تا پيتزا و همبرگر و چيز برگر و نون اضافه و دوغ و نوشابه و سون آپ و شربت آلبالو و ...خلاصه همه چيز از شير مرغ تا جون آدميزاد رو روي ميز آماده كرد و دوتايي با هم نشستند سر ميز شروع كردن به خوردن حالا نخور و كي بخور. هنوز چند دقيقه اي از آغاز ضيافت نگذشته بود كه يه مرتبه يه صدايي اومد و قلب جفتشون ريخت ته پاچه هاشون .موش صحرايي تا صدا رو شنيد پا گذاشت به فرار، موش كور هم به دنبالش. در مورد صدا فكر هاي بد نكنين ، صدا مربوط بود به يه شكارچي كه اومده بود مثل اون دوتا دلي از عزا در بياره . چند دقيقه اي به سكوت گذشت، شكارچي كه ديد انگار نميتونه موش ها رو بگيره دمش رو گذاشت رو كولش و رفت. موش كور به موش صحرايي گفت خوب بيا بريم بقيه غذامون رو بخوريم و امشب رو خوش بگذرونيم. موش صحرايي يه كم چپ چپ بهش نگاه كرد و گفت نه پسر خاله من سير شدم ديگه ميل ندارم. فردا شب تو بيا خونه من. درسته كه من نميتونم چنين ميز رنگ و وارنگي براي تو بچينم اما در عوض منزل امنه و چيزي آسايش و امنيت زندگيم رو بهم نميزه. حالا نتيجه هايي كه ميشه از اين قصه بفهمبم: 1- ما از اين قصه نتيجه مي گيريم كه بايد به پدر و مادرمون احترام بذاريم. 2- لذتي كه پشتش يه ترس بزرگ باشه اصلا ارزشمند نيست. ميشه گفت اون ترس تمام لذتي رو كه بردين از دماغتون در مياره. 3- هركي به مهموني دعوتتون كرد سرتون رو مثل .............. زير نندازين و برين. يه كم اول درموردش فكر كنين ببينين آيا واقعا فقط به مهموني دعوت شدين يا اينكه به عواقب مهموني هم دعوت شدين.البته مهموني كه فقط يه مثاله به هر پيشنهادي بايد درست فكر كرد و جوانب كار رو كامل سنجيد. 4- اي بابا تو اين دوره رونق اقتصادي (!!!!....) مگه ميشه با 219600 تومن درآمد ماهانه، تازه اگه اونم بهت بدن همچين سفره هاي رنگيني انداخت. فكر كنم نويسنده اين داستان يا از طبقه مرفهين بيدرد بوده يا خيلي خيالاتي. به هر حال ما كه فقط اسم اين قضا ها رو شنيديم ولي حتي نميدونيم چه جوري ميخورنشون. 5- فكر مي كنم موش صحراييه يه جورايي اصل و نسبش به اصفهانيا ميرسيده كه به دوستش ميگه "من نميتونم چنين ميز رنگ و وارنگي براي تو بچينم " اين از اون تعارف اصفهانيا بود كه تو دهنه در مي ايستن، طوري كه هيكلشون كل دهنه در رو پر ميكنه،بعد ميگن : دادا بيا تو، دمي در بدس! 6- اصفهانياي عزيز لطفا جوگير و غيرتي نشين و منو ايميل بارون نكنين. من خود اصفهانيم. 7- قابل توجه كليه عزيزان كه : الف) تموم نوشيدني هاي سر ميز شام اين دو موش عزيز غير الكلي و مجاز بود ب) اين دو موش محترم هر دو پسر بودن پس فكر هاي بيجا نكنين ج) منظور موش صحرايي از جمله "خوب بيا بريم بقيه غذامون رو بخوريم و امشب رو خوش بگذرونيم" گذراندن وقت به وسيله تفريحات سالم مانند تماشاي فوتبال بود ( اي واي..... ليگ ملت هاي اروپا هم كه تموم شد.......... خوب بالاخره يه فوتبالي ميديدن ديگه!!!)، لازم به ذكره كه اين دو عزيز فوتبال رو از شبكه سوم سيما ميديدن و هرگونه استفاده از ماهواره و اينا توسط اينجانب تكذيب ميشه. "کپی...پیست ! "
__________________
ارسال های بی محتوا و ارسال هایی که شکلک خالی باشند حذف خواهند شد
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| تبلیغات ... | |
|
|
|
|
|
#2 | ||||||||||||||||||||
|
مدير بازنشسته
کاربر فعال تاریخ عضویت: Jun 2008
محل سکونت: کرج
ارسال ها
: 1,108
تشکر: 2,729
4,007 بار در 952 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود ... یه شیر و یه روباه و یه گرگ و یه کفتار با هم رفیق شدند و قرار گذاشتند که هر غذایی که بدست آوردند با هم شریک بشند و بین خودشون تقسیم کنند. یه روز یه گوزن افتاد توی دام گرگه و اون هم سریع و السیر به سه تا رفیق دیگش خبر داد تا همگی طبق قرار دلی از عزا در بیارند. وقتی همه جمع شدند شیره یه نگاهی به گوزن کرد و یه نگاهی به اون سه نفر. بعد با یه ضرب دست گوزنه رو به چهار قسمت احتمالا مساوی تقسیم کرد . قسمت اولش رو گذاشت کنار و گفت این مال من، چون که من سلطان جنگل هستم و اسمم شیــــــــــــــــــــــر ه !!! قسمت دوم رو هم گذاشت پیش قسمت اول و گفت این هم مال من چون که من قویــــــــــتر از همتونم !!!!! قسمت سوم رو هم گذاشت پیش اون دو تا قسمت قبلی و گفت این هم مال منه چون که من خیــــــــــلی شجاعم !!!!!!! بعد یه نگاهی به قسمت چهارم انداخت و گفت می خوام بدونم کدومتون جرئت دارین به این قسمت دست بزنین تا شکمش رو سفره کنم !!!!!!!!!! نتیجه هایی که از این قصه می شه گرفت: 1- با کسایی که به شرارت و ظلم شهره آفاقند رفاقت نکنین. 2- در انتخاب دوست و رفیق و شریکتون هوشیارانه عمل کنین. 3- گذشت و فداکاری سرمایه هایی هستند که هیشکی از داشتنشون پشیمون نمیشه. 4- شیره چطور میتونه تموم گوزن رو بخوره ؟ نمیترکه؟ شاید هم یخچال داره میذاره توش، هرچی باشه قرن بیست و یکمه دیگه. 5- همیشه هرکی رو که میخوان بگن خیلی موذی و حیله گره میگن مثل روباه می مونه . پس چرا روباهه تو این قصه مثل گلابی نشست و گذاشت کلاه به این گشادی بره سرش؟ 6- ناغافل کفتار این وسط چی کارس ؟ خودش رو انداخته قاطی چهارتایی ها ، فکر کنم نویسنده با کمبود حیوون مواجه شده بوده. 7- یادتون هم باشه پدر و مادر محترمند و احترامشون واجبه. "کپی...پیست ! "
__________________
ارسال های بی محتوا و ارسال هایی که شکلک خالی باشند حذف خواهند شد
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#3 | ||||||||||||||||||||
|
مدير بازنشسته
کاربر فعال تاریخ عضویت: Jun 2008
محل سکونت: کرج
ارسال ها
: 1,108
تشکر: 2,729
4,007 بار در 952 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود ... روزی روزگاری گرگی بود لاغر و استخونی و به قول خودمون مردنی، آخه بیچاره تو جنگلی زندگی می کرد که پر از سگ های شکاری بود . سگهایی که خیلی خوب از اموال صاحباشون حفاظت میکردند، حتی خیلی خوب از اموالی که مال صاحباشون هم نبود حفاظت میکردند. اینجوری بود که هیچ غذایی گیر گرگ بیچاره و بدبخت نمی اومد، نه پرنده ای، نه چرنده ای، نه خزنده ای، نه رونده ای، نه ... یه روز که گرگه توی جنگل نشسته بود و از فرط بیکاری به صدای قار و قور شکمش گوش میداد و احتمالا به این دور و زمونه ناسازگار (توی دلش البته) فحش و ناسزا میگفت، وسط جنگل یه سگ چاق و تپل مپل رو دید. یه لحظه پیش خودش فکر کرد: خوبه برم رمز موفقیتش رو بپرسم. آروم آروم به طرف سگه حرکت کرد و سر حرف رو باهاش باز کرد ( و البته این نکته رو هم باید بگم که سگه و گرگه هر دوشون پسر بودند پس هیچ نکته منکراتی در اینجا وجود نداره.) خلاصه گرگه یه جوری سر حرف رو با سگه باز کرد. احتمالا اولش یه کم در مورد وضع هوا صحبت کردند و بعد هم از مشکلات سیاسی و اقتصادی جامعه و خلاصه بحث رو به اونجایی رسوند که بتونه ازش بپرسه: تو چطوری اینقدر تپل شدی ولی من از لاغری پوست شکمم داره به کمرم میچسبه؟ سگه بادی به غب غب انداخت و گفت: خوب تو هم میتونی مثل من باشی، کاری نداره، بیا با من بریم مزرعه ما، خودم پارتیت میشم تا صاحبم استخدامت کنه، اونوقت سیل غذاست که برات سرازیر میشه. گرگه هم تا اسم استخدام و اشتغال تمام وقت و حق خوراک و مسکن و عائله مندی و بیمه رو شنید آب از لک و لوچش راه افتاد و به دنبال سگه به راه افتاد. سگه از جلو و گرگه از عقب. همینطور که میرفتن یه دفعه چشم گرگه افتاد به پشت کله سگه، دید که یه کم از مو های گردن سگه ریخته. گفت: دادا پس کلت چی شده، نکنه کچلی گرفته باشی ما هم وا بگیریم ( وا چقدر گرگه زود پسر خاله شد.) سگه گفت: درست صحبت کن، درست صحبت کن، مواظب درست صحبت کردنت باش، هیچی نشده به تو هم هیچ ربطی نداره. حالا از گرگه اصرار و از سگه انکار. آخرش سگه به حرف اومد و گفت این اثر قلاده است. گرگه گفت قلاده دیگه چه صیغه ایه ؟ گفت: روزها اون رو دور گردنمون میبندند ولی شبها بازش میکنن و ما می میتونیم هرجا خواستیم بریم. گرگه گفت: یعنی شما آزاد نیستید که هر جایی که دوست دارین برین؟ سگه گفت: چرا ............ هان.......... یه جورایی نه. گرگه هم از همونجا مسیرش رو 180 درجه تغییر داد و برگشت طرف جنگل و گفت اون شکم سیر و تپل ارزونی خودتون، من که نخواستم و بعد هم دمش رو گذاشت رو کولش و برگشت توی جنگل. خوب حالا نتیجه های اخلاقی این قصه: 1-کسانی که آزاد زندگی کردند هرگز زیر بار ظلم و بند نمیرن. 2- گاهی به دست آوردن رفاه بیشتر اونقدر ارزش نداره که باعث بشه آزادیهات رو از دست بدی. 3- خیلی ها هستند که برای اینکه شکمشون رو پر کنن آزادیشون رو میفروشن. 4- آخه از کی تا حالا گرگ به خودش جرئت داده که بیاد راست راست با سگ حرف بزنه؟ 5- اصلا سگه اون وقت روز توی جنگل چی کار میکرده؟ 6- به نظر شما اگر گرگه حرفهای سگه رو گوش میداد و باهاش به مزرعه میرفت، صاحب سگه تا چشمش به گرگه می افتاد، تفنگ رو بر نمیداشت و دخل گرگه رو نمی آورد؟ 7- در هر جا و هر زمانی حتی اگر خیلی عصبانی هستید احترام به پدر و مادر یادتون نره. "کپی...پیست ! "
__________________
ارسال های بی محتوا و ارسال هایی که شکلک خالی باشند حذف خواهند شد
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| 5 کاربر برای این پست سودمند از mania عزیز تشکر کرده اند: |
|
|
#4 | ||||||||||||||||||||
|
مدير بازنشسته
کاربر فعال تاریخ عضویت: Jun 2008
محل سکونت: کرج
ارسال ها
: 1,108
تشکر: 2,729
4,007 بار در 952 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود ... روزی روزگاری توی یه قافله دو تا الاغ کنار هم حرکت میکردند. یکیشون چند تا کیسه طلا حمل میکرد و اون یکی چندتا گونی جو . اونیکه کیسه طلا رو دوشش داشت به خودش مغرور بود و به اون یکی فخر میفروخت . و اون یکی آروم و بی صدا و سر به زیر راه میرفت . از قضا دزدها به قافله ی اونها حمله کردند . به گونی های جو نگاهی انداختند ولی چیزی ازشون بر نداشتند . وقتی کیسه های طلا رو دیدند از پس و پیش به الاغ نگون بخت حمله کردند . الاغ زبون بسته خونین و مالین و به سرقت رفته و لت و پار رو زمین افتاد . و الاغ دیگه خنده کنان و سر حال از کنارش گذشت و رفت سر خونه و زندگیش .... خوب حالا از این قصه چند تا نتیجه میشه گرفت : 1- غرور چیز خیلی بدیه و آدم مغرور دیر یا زود عاقبت غرورش رو می بینه . 2- پولدار بودن همیشه مایه شادی و رفاه نیست ، گاهی دردسر های پولدار بودن از منافعش بیشتره . 3- از این که پولدار نیستید هیچوقت شرمنده و سر افکنده نباشید . 4- اصلا چه معنی داره که الاغه به خاطر پولی که برای یه مدت کوتاه پیشش امانت بوده برای دیگران کلاس بذاره؟ 5- اگه یه زمانی دوستاتون تو دردسر افتادن همینطوری بی خیال از کنارشون رد نشین ، حتی اگه از دستشون خیلی ناراحت هستید ، وگرنه اینطوری فرق شما با اون الاغ دومیه چیه؟ 6- همیشه سعی کنین به پدر و مادرتون احترام بذارین. (میدونم این نتیجه گیری هیچ ربطی به قصه نداشت ولی قبول کنید که نکته اخلاقی مفیدی بود.) "کپی...پیست ! "
__________________
ارسال های بی محتوا و ارسال هایی که شکلک خالی باشند حذف خواهند شد
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| یک کاربر برای این پست سودمند از mania عزیز تشکر کرده اند: |
|
|
#5 | ||||||||||||||||||||
|
مدير بازنشسته
کاربر فعال تاریخ عضویت: Jun 2008
محل سکونت: کرج
ارسال ها
: 1,108
تشکر: 2,729
4,007 بار در 952 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود .... روزی روزگاری یه بره ی خوشگل توپولی و ناز نازی از بس که شیطونی کرده بود و بالا و پایین پریده بود از زور تشنگی رفت توی دل کوه تا آب بخوره، رفت و رفت تا رسید به یه چشمه و شروع کرد ازش آب خوردن. همینطور که داشت آب میخورد، یه دفعه سرو کله ی یه گرگ گرسنه و خسته پیدا شد. گرگه تا بره رو دید به خودش گفت: آخ جون... شام امشب هم جور شد. اومد لب چشمه و شروع کرد به آب خوردن. بعد یه دفعه سر بره داد کشید و گفت: آهای بره چه طور جرات میگنی آبی که من دارم ازش میخورم رو گل آلود کنی؟ بره گفت: مععععععععععععع.... به خدا من همچین کاری نکردم. من دارم 20 متر پایین تر از تو آب میخورم. چه طور میتونم آب تو رو گل آلود کنم ؟ گرگه که دید این بهونه ی خوبی برای راه انداختن یه دعوا نبود، یه ذره من من کرد و دنبال یه بهونه ی دیگه گشت و آخرش گفت: آهای بره، کلاغ ها برام خبرآوردن که تو پارسال به من فحش دادی و ناسزا گفتی، آره ؟ چه طور جرات کردی؟ بره دوباره گفت: مععععععععععع... من؟ من اصلا 2 ماهمه، هنوز شیر میخورم، چه طور میتونم یه سال پیش به تو فحش داده باشم؟ گرگه که دید باز هم تیرش به سنگ خورده، بازم کم نیاورد و گفت: خوب حالا تو نبودی داداشت بوده. بره گفت: مععععععععععععع... من اصلا داداش ندارم. گرگه گفت: خوب... داداش نداری........ من چه میدونم، بالاخره یکی از فک و فامیلای تو بوده دیگه حالا من تو رو میخورم تا دیگه کسی جرئت نکنه به من فحش بده. ...بعد هم بره رو برد تو جنگل و یه لقمه ی چپش کرد. نکته های آموزنده ی این قصه: 1- همیشه و همه جا کسایی هستند که با بهونه های الکی مردم رو به ستوه می آرن. کسایی که هر وقت در جواب بهونه هاشون، حرف حق رو بشنون دنبال یه بهونه جدید میگردن و آخر سرهم وقتی تاب و تحملشون به سر رسید، دست به خشونت میزنن.... خدایا، به حق این شب عزیز ما را از همه ی این جور آدما مصون بدار. الهی آمین!!!!!!!! 2- تکبیر! 3- حالا اگه یه صلوات هم بفرستین دیگه منبرم کامل میشه! 4- گرگه بره رو برد توی جنگل، فقط و فقط به خاطر اینکه بخوردش. همین و بس. دنبال هیچ نکته منکراتی هم نگردین. 5- ما از این قصه نتیجه میگیریم که نویسنده ی این قصه ها ایرانی و هندی نیست، چون اصولا در آخر قصه های ایرانی وهندی بیشتر وقتا همه چیز به خوبی و خوشی و احتمالا ازدواج به پایان میرسه. 6- بره های عزیز توجه داشته باشین که هیچ وقت بی مامانتون جایی نرین و دست مامانتون رو تو کوچه ول نکنین، که اونوقت گرگه میاد میخوردتون. 7- ولی باز هم به نظر من گرگه خیلی متمدن بوده که دنبال بهونه گشته تا بره رو بخوره. تو این دوره برای انجام بعضی از کارها مردم دیگه دنبال بهونه نمیگردن. هرکاری دلشون میخواد میکنن.خوشم میاد که گرگه هم کم نیاورد!فکر کنم گرگه یه رگه هاییش به اصفهانیا برمیگشت! 8- توصیه های ایمنی در مورد مصرف مایعات رو هم که تو قصه های قبلی خدمت شریفتون عرض کردم! مطمئنا اگه این بر ه ی کوچولوی قصه ما رو گرگه نمی خورد، فردا صبح یه کتک سیر سر خیس کردن رختخوابش از مامانش میخورد. 9- به مناسبت درگذشت مرحوم ببعی مجلس ختمی فردا صبح از ساعت 8 الی 10 بر سر مذار آن عزیز از دست رفته برگزار میشه، لذا از کلیه ببعی های محترم دعوت میشه با حضور در اون مجلس روح اون مرحوم رو شاد و مایه تسلی خاطر بازماندگان شوند. 10- میگن امشب شب آروزهاست. شبی که توی اون، آرزوهات روی بال فرشته ها تا اوج افلاک میره و به دست خود خدا میرسه. امشب هر کی یه آرزویی برای خوش داره، ولی باز هم کسایی هستند که به خودشون دعا نمیکنن، به من و تو دعا میکنن، تا تو زندگیهامون موفق باشیم، خوشبخت باشیم، سرافراز باشیم، آزاد باشیم، مایه افتخار باشیم، شاد باشیم، هر چی میخوایم داشته باشیم.......آره کسایی که آرزوهاشون، آرزوهای ماست. کسایی که چشم به راه من و تو هستند، کسایی که به جای اینکه به خودشون فکر کنن، به من و تو فکر میکنن. راستش رو بگو امشب برای خودت دعا میکنی یا برای اون دو تا فرشته؟ پدر و مادرت رو میگم. اونها فقط و فقط برای من و تو دعا میکنن. یه جایی تو گذشته خودشون رو جا گذاشتند و الان تموم دنیای اونها من و تو هستیم. واقعا یه بوسه روی دست پدرو مادر اینقدر کار سختیه که ما بچه ها ازش اینقدر راحت میگذریم و فراموشش کردیم؟ اگه امشب دلتون لرزید، برای پدر و مادرتون هم دعا کنین "کپی...پیست ! "
__________________
ارسال های بی محتوا و ارسال هایی که شکلک خالی باشند حذف خواهند شد
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#6 | ||||||||||||||||||||
|
مدير بازنشسته
کاربر فعال تاریخ عضویت: Jun 2008
محل سکونت: کرج
ارسال ها
: 1,108
تشکر: 2,729
4,007 بار در 952 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود... روزی روزگاری یه پیرمرد هیزم شکن بود که زندگی سختی داشت. یه عالمه بدبختی میکشید، فقر، گرسنگی، کار زیاد، حقوق کم، قطع عائله مندی، تازه کارفرماشم براش بیمه رد نمیکرد، بچه هاش دانشگاه آزاد میرفتند و یه عالمه خرج داشتن، زنش برای هایلایت موهاش و کلاس های مختلف گلسازی و طراحی رو پارچه و کاسه بشقاب و چه میدونم این جور کلاس ها یه عالمه پول لازم داشت و............خلاصه سرتون رو درد نیارم، با حداقل حقوق 219600 تومن از پس این همه خرج بر نمی یومد. یه روز که رفته بود به جنگل و هیزم ها رو جمع کرده بود و بسته بندی کرده بود تا بذاره روی کولش و بیاره به شهر تا بفروشه، هر چی زور زد نتونست هیزم ها رو بذاره رو کولش. بار هیزم خیلی سنگین بود و فشار زیادی به پیرمرد بیچاره میآورد. زیر این همه فشار اشک از چشماش جاری شد و بلند گفت: کجایی مرگ؟ بیا و من رو راحت کن. دعاش اونقدر از ته دل بلند شد، که فرشته مرگ اون رو شنید و رفت سراغ پیرمرد بیچاره. پیرمرد تا چشمش به چهره وحشتناک مرگ افتاد، به تته پته افتاد و پشیمون شد. مرگ بهش گفت: چیه پیرمرد؟ با من کار داشتی؟ منو صدا کردی؟ پیر مرد گفت مــ............ مـ.............. من............ من.............. آره ............ نه............... هان............. آره .............. من ........... من صدات کردم؟.............من صدات کردم.............. آره من صدات کردم بیای کمکم کنی این هیزما رو بذارم روی کولم. آخه من دست تنها نمیتونستم این کار رو بکنم!!!! خوب حالا نوبت نتیجه گیری های این قصه رسید: 1- زندگی با تموم سختی هاش لذت بخشه و حتی بدبخت ترین آدم ها، در لحظه ی مرگ از اینکه قراره این موهبت الهی ازشون گرفته بشه ناراحت میشن. 2- هیج وقت از ته دل آرزوی مرگ نکنین، یه دفه دیدین همون موقع درهای آسمون باز بود و وقت اجابت دعا بود. جدا تصورش رو بکن، روزی هزار تا آرزوی خوب خوب میکنی، بعد باید چقدر بدشانس باشی که تا آرزوی مرگ کردی، خدا بگه باشه!!! 3- فرزندان عزیز این خاک و بوم توجه داشته باشن که قرار نیست همه برن دانشگاه و درس بخونن و زیر بار فشار پولش، پدر بدبختشون رو له کنن. خیلی وقتا خیلی ها تو زمینه های غیر درسی بیشتر استعداد دارن. 4- شاعر علیه الرحمه چقدر به جا و مناسب میفرمایند: با چنین وضع گرانی که دراین بوم و بر است، به درآید پدر آن که به نام پدر است!!! 5- ببینم فرشته ی مرگ خانمه یا آقا؟ اینجا نکته منکراتی داشتیم یا نه؟ لا اله الا الله.... نخیر، این طوری نمیشه، من باید برم با نویسنده این قصه ها یه صحبت اساسی بکنم. 6- خدا وکیلی من که هنوز تو کف حاضرجوابی این پیرمرده موندم! تعجب میکنم پیرمردی که میتونه مرگ رو اینجوری بپیچونه، چطوری تا حالا تو زندگیش ترقی نکرده؟ آخه در عصر حاضر برای ترقی فقط یه استعداد لازمه اونم پدر سوختگیه، که ماشاا... بزنم به تخته، این پیرمرده همچین بی بهره ازش نیست. 7- امروز روز پدر بود. چیکار کردی؟ کادو خریدن پیشکشت، یه تبریک ساده گفتی؟ دست پدرت رو بوسیدی؟ پاشو،پاشو همین الان برو و جبران کن. دست مامان و بابات رو ببوس و از زحمتاشون تشکر کن. 8- دهه تو که هنوز نشستی، پاشو دیگه، نشستی چهار چشمی زل زدی به مانیتور که چی بشه؟ با تو مگه نیستم؟ "کپی...پیست ! "
__________________
ارسال های بی محتوا و ارسال هایی که شکلک خالی باشند حذف خواهند شد
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| یک کاربر برای این پست سودمند از mania عزیز تشکر کرده اند: |
|
|
#7 | ||||||||||||||||||||
|
مدير بازنشسته
کاربر فعال تاریخ عضویت: Jun 2008
محل سکونت: کرج
ارسال ها
: 1,108
تشکر: 2,729
4,007 بار در 952 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود... روزی روزگاری یه بچه تخس و شیطون داشت لب رودخونه بازی میکرد که یه دفعه پاش سر خرد و افتاد تو آب. آب اونو با خودش برد و برد، بچه هی دست و پا زد و کمک خواست، ولی کسی نبود که کمکش کنه. دیگه نفسای آخر رو داشت میکشید که دستش رسید به شاخه های یه درخت بید، که کنار رودخونه سبز شده بود. بچه محکم شاخه های درخت رو چسبید و شروع به داد و فریاد زدن کرد. یه آقایی که از اون طرفها رد میشد، صدای بچه رو شنید و اومد لب رودخونه. تا چشمش به بچه افتاد شروع کرد سرزنش کردنش که : پدر سوخته ی فلان فلان شده، تو آب چی کار میکنی؟ نمی گی یه دفعه غرق بشی؟ اونوقت کی میخود جواب پدر و مادرت رو بده؟ اون بد بخت ها چی کار کردن که باید داغ تو نیم وجبی رو ببینند و یه عمر قصه بخورند؟ تو خجالت نمیکشی؟ آخه رودخونه هم جای بازیه؟ تو نمی گی دم رودخونه بازی کردن خطرناکه و این بلا سرت میاد؟ آخه خدا برا چی به آدم عقل داده؟ یه ذره اگه فکر کنی و مخت رو از آکبندی در بیاری بد نیست؟ مگه باید همه چیز رو به آدم بگن ؟ ... ...... ......... ............ ............... .................. ......................خلاصه سرتون رو درد نیارم، آقاهه هی گفت و گفت و گفت و .... یه موقعی نگاه انداخت توی آب و دید اثری از بچه نیست . آب بچه رو با خودش برده بود.... نتیجه های این قصه عبارتند از: 1- آخی.... 2- خدا وکیلی دلم خیلی سوخت . 3- حالا کی میخواد جواب بابا و مامان این بچه رو بده آخه؟ هان؟ هان؟ 4- اگه یه کم به دور و ورمون نگاه کنیم خودمون هم گاهی وقتا مثل این آقاهه رفتار میکنیم. به جای اینکه راهی برای حل مشکلات پیدا کنیم، به دنبال یافتن و سرزنش کردن مقصر، فرصت های موجود رو از دست میدیم. 5- خوب وقتی بچه ها جایی ندارن که برن بازی کنن، معلومه این اتفاقها هم می افته . 6- من در همین جا از مسئولین محترم شهرداری ها میخوام که تعداد درخت های بیدی که کنار رودخونه ها کاشته میشه رو زیاد کنن، تا لااقل دست آویزی برای نجات جون بچه های مردم وجود داشته باشه. 7- یکی نیست به این آقاهه بگه حالا مثلا خودت خیلی مخت خارج از آکبند بود که اینطوری بچه مردم رو به کشتن دادی؟ آدم اگه میخواد ملت رو هم نصیحت بکنه، اول یه نگاه به خودش میندازه، ببینه خودش این مشکل رو داره یا نه. بعد دهنش رو باز میکنه و پشت سر هم در فشانی میکنه. 8- ببین اگه این بچه به پدر و مادرش احترام میذاشت، دیگه این آقاهه نمیتونست بیاد دو ساعت در باب توجه به والدین نصیحتش کنه . حالا تو بخون و عبرت بگیر "کپی...پیست "
__________________
ارسال های بی محتوا و ارسال هایی که شکلک خالی باشند حذف خواهند شد
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#8 | ||||||||||||||||||||
|
مدير بازنشسته
کاربر فعال تاریخ عضویت: Jun 2008
محل سکونت: کرج
ارسال ها
: 1,108
تشکر: 2,729
4,007 بار در 952 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
چند دوست دوران دانشجويي كه پس از فارغ التحصيلي هر يك شغل هاي مختلفي داشتند و در كار و زندگي خود نيز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان ديداري تازه كنند.
آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بيشتر حرف هايشان هم شكايت از زندگي بود. استادشان در حين صحبت آنها قهوه آماده مي كرد. او قهوه جوش را روي ميز گذاشت و از دانشجوها خواست كه براي خود قهوه بريزند. روي ميز ليوان هاي متفاوتي قرار داشت; شيشه اي، پلاستيكي، چيني، بلور و ليوان هاي ديگر. وقتي همه دانشجوها قهوه هايشان را ريخته بودند و هر يك ليواني در دست داشت، استاد مثل هميشه آرام و با مهرباني گفت: بچه ها، ببينيد; همه شما ليوان هاي ظريف و زيبا را انتخاب كرديد و الان فقط ليوان هاي زمخت و ارزانقيمت روي ميز مانده اند. دانشجوها كه از حرف هاي استاد شگفت زده شده بودند، ساكت بودند و استاد حرف هايش را به اين ترتيب ادامه داد: «در حقيقت، چيزي كه شما واقعا مي خواستيد قهوه بود و نه ليوان. اما ليوان هاي زيبا را انتخاب كرديد و در عين حال نگاه تان به ليوان هاي ديگران هم بود. زندگي هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جايگاه اجتماعي ظرف آن است. اين ظرف ها زندگي را تزيين مي كنند اما كيفيت آن را تغيير نخواهند داد. البته ليوان هاي متفاوت در علاقه شما به نوشيدن قهوه تاثير خواهند گذاشت، اما اگر بيشتر توجه تان به ليوان باشد و چيزهاي با ارزشي مانند كيفيت قهوه را فراموش كنيد و از بوي آن لذت نبريد، معني واقعي نوشيدن قهوه را هم از دست خواهيد داد. پس، از حالا به بعد تلاش كنيد نگاه تان را از ليوان برداريد و در حاليكه چشم هايتان را بسته ايد، از نوشيدن قهوه لذت ببريد.» منبع : سایت ایرانیان انگلستان
__________________
ارسال های بی محتوا و ارسال هایی که شکلک خالی باشند حذف خواهند شد
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#9 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر قدیمی تاریخ عضویت: Mar 2008
محل سکونت: تهران
ارسال ها
: 3,400
تشکر: 3,957
5,036 بار در 1,416 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
یک روایت از عشق
" جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ . از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف که حکایت از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب دست خط را بیابد :دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود 50 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. او آن جا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم باید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که "این فقط یک امتحان است!" طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد!! |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#10 | ||||||||||||||||||||
|
مدير بازنشسته
کاربر فعال تاریخ عضویت: Jun 2008
محل سکونت: کرج
ارسال ها
: 1,108
تشکر: 2,729
4,007 بار در 952 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
مدرسهی کوچک روستایی بود که بهوسیلهی بخاری زغالی قدیمی، گرم میشد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و همکلاسیهایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطهی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعلههای آتش میسوزد. آنان بدن نیمه بیهوش همکلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بیدرنگ به بیمارستان رساندند.
پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش میگفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعلههای آتش بهطور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمیخواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و زنده بماند و ... چنین هم شد. او در مقابل چشمان حیرت زدهی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش میگفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگلنگان راه برود». پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت. او به هیچوجه نخواهد لنگید. او راه خواهد رفت، اما متاسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمیشد. بالاخره روزی فرا رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را میمالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمیخورد. با این حال، هیچ خللی در عزم و ارادهی پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود. یک روز آفتابی، مادرش او را در صندلی چرخدار قرارداد و برای هواخوری به حیاط برد. آن روز، پسرک بر خلاف دفعههای قبل، در صندلی چرخدار نماند. او خود را از آن بیرون کشید و در حالی که پاهایش را میکشید، روی چمن شروع به خزیدن کرد. او خزید و خزید تا به نردههای چوبی سفیدی که دور تا دور حیاطشان کشیده شده بود، رسید. با هر زحمتی که بود، خود را بالا کشید و از نردهها گرفت و در امتداد نردهها جلو رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هر روز انجام میداد، بهطوری که جای پای او در امتداد نردههای اطراف خانه دیده میشد. او چیزی جز بازگرداندن حیات به پاهای کوچکش نمیخواست. سرانجام، با خواست خدا و عزم و ارادهی پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد و با کمی صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت، بدود. او دوباره به مدرسه رفت و فاصلهی بین خانه و مدرسه را به خاطر لذت، میدوید. او حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد. سالها بعد، این پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود، یعنی دکتر «گلن گانینگهام» موفق به شکستن رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد! منبع: بر گرفته از کتاب «سوپ جوجه برای روح»«جک کنفیلد» - «مارک ویکتورهنسن
__________________
ارسال های بی محتوا و ارسال هایی که شکلک خالی باشند حذف خواهند شد
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| قضاوت, نشنيد, هنگام, و, یک, کوتاه, پند, ،, آموز, آنکه, جالب, خواندنی, داستان, داستاني, داستانی, زود, زیبا, شنيد |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
|
|
موضوعات مشابه
|
||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| داستان عجیب | gita | آرشـیــو | 25 | 16th November 2008 05:50 AM |
| اعلام خلاصه داستان (( اخراجیها 2 )) | bahram.1351 | آرشـیــو | 2 | 11th October 2008 02:46 AM |
| داستان كوتاه متشكرم اثر آنتوان چخوف | slmz | آرشـیــو | 2 | 16th September 2008 12:17 AM |
| داستان قطعه گمشده (کلیپ) | میلاد | آرشیو موضوعی | 1 | 8th September 2008 09:47 PM |