![]() |
|
|||||||
| تالار دوستداران گربه |
![]() |
|
|
#1 | ||||||||||||||||||||
|
اخراج شده
تاریخ عضویت: Mar 2008
ارسال ها
: 4,340
تشکر: 5,761
12,118 بار در 3,459 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
[مشاهده لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است لطفا ثبت نام کنید]
ديگه دارم از گرسنگي ميميرم.تصميم گرفتم بشم گربه خونگي. خونگيها الآن خيلي نونشون تو روغنه -امروز رفتم پارك ونگاهي به اطراف انداختم تا ببينم ميشه يك نفرو پيدا كردكه هم پولدار باشه هم گربه دوست يانه.اولش يك دختره را ديدم كه خيلي به من اشاره ميكرد.اما چون از دوستهام شنيده بودم دخترها زياد آدم را ميشورند محلش ندادم.بعد يك پيرمرده به من اشاره كرد كه تا طرفش رفتم يك لگد زد به پشتم ومجبورشدم فراركنم.داشتم نااميد ميشدم كه كامبيز ودوستهاش را ديدم كه اومده بودند پارك.رفتم طرفش وخودمو براش لوس كردم.كامبيز تا منو ديد گفت:اِ.بچه ها.اين گربه هه از آدمها نميترسه.وبه من نزديك شد ومنو برداشت.راستش اول ترسيدم نكنه ميخواد بلايي سرم بياره.اما بعدديدم نه.منو برد تو ماشينش وبعداز چندساعت رفتيم خونه شون.همون اول كاري بهم يك مقدار گوشت داد كه خوردم وحسابي سير شدم.بعدم يك سبدتميز به عنوان خانه ام گذاشت گوشه اطاق.توي اين فكرم اگرببينم اوضاع مناسبه برم خواستگاري نازيلا. -امروز دوستهاي كامبيز اومده بودند تا خونه رابراي پارتي فرداشب مرتب كنند.قراره فردا خونه كامبيز اِكس پارتي باشه.فقط نميدونم اِكس يعني چه.اماهرچي كه هست حتما يك دلي ازعزا در ميارم -امروز بدترين اتفاق زندگيم افتاد.مهموني خيلي زود شروع شد.اولش ازاون همه سروصدا ترسيده بودم.اما بعدعادت كردم.بعدازمدتي كامبيز اومد ومنو برداشت وبرد پيش يك دختره.وگفت:اين گربه جديدمه.دائيم از كانادا برام فرستاده.نميدوني چقدر مودبه.دختره ذوق كرده بود وداشت هي منو نازميكرد.منم كه خوشم ميومد خرخر ميكردم.اما يكي از دوستهاي كامبيز كه تو پارك بود يكجوري به كامبيز نگاه ميكرد.يكساعت بعدم ديدم اومد منو برداشت وبرد يك گوشت به من داد.من همه شو خوردم.البته يك مزه خاصي ميداد.يك كم كه گذشت،ديدم همه آدمها قيافه شون داره تبديل به سگ ميشه.خيلي ترسيده بودم.هي اينور واونور فرار ميكردم.همه داشتند منو نگاه ميكردند.كامبيز اومد طرفم تا منو برداره.اما ديدم اونم يك دُم داره.ازترس داشتم ميمردم.كامبيز منو برد وگذاشت توي يك قفس.همون دوست كامبيز اومد با دوستهاش كنارم وگفت:بچه ها،به گربه اش اكس دادم.حالا ببين بازم تيكه هاي ماروتورميكنه يانه -بخاطر كارهاي ديروزم كامبيزاز دستم ناراحته.نه منو از قفس بيرون مياره.نه بهم غذا ميده.فقط همون دوستش دوباره اومد وميخواست به من گوشت بده كه ازش نگرفتم.اما بعد كه دوباره اومد از شدت گرسنگي مجبور شدم گوشتشو بگيرم وبخورم.ايندفعه با خوردنش ديدم تمام خونه عوض شد.بعد بابام رو ديدم كه داره مياد طرفم.اما تا بهش سلام كردم ديدم سگ شد.نميدونيد چقدر ترسيدم.خودمو ميزدم به دروديوار قفس كه بيام بيرون.امانميشد.مادركامبيز اومد وشروع كرد سر كامبيز جيغ زدن كه اين گربه هه هاره.بندازش بيرون.مادرش فقط كله اش آدم بود.باقي بدنش عين سگ خونه كناري نازيلا بود -امروز كامبيز ميخواست منو ببره وبندازه بيرون كه دوستش اومد وبهش گفت كه جريان چي بوده وچي به خوردمن ميداده.كامبيز هم به جاي اينكه ناراحت بشه شروع كرد به خنديدن.بعدم باهم نقشه كشيدند كه دوباره به من اكس بدهند وتوي نميدونم كجا ولم كنند. -بدبخت شدم.كامبيز ودوستش تا ميتونستم دادند خوردم.خيلي مواظب بودم كه دوباره ازاون چيزها به من ندهند تا بخورم.امانميدونم چرا وقتي غذام تموم شد دوباره حالم بدشد.تندي منو بردند وازلاي پنجره انداختند توي يك كلاس درس كه توش پردختر بودويك زنه داشت براشون حرف ميزد.همون دوست دختركامبيز هم توش بود كه انگار خبرداشت.چون داشتند بادوستهاش هرهركركر ميخنديدند.نميدونم چرا معلمه كم كم داشت تبديل ميشد به پلنگ.براي همين ازدستش فرار ميكردم.آخرش پلنگه غش كردويك مرده كه دستهاش شبيه مرغ بود اومد منو برداشت انداخت بيرون كه تندي كامبيز ودوستش اومدند منو برداشتند -ميخوام يكجوري فراركنم.اينها كارشون شده اِكس دادن به من.با هركي دشمنند منو ميندازند پيشش.به من بدبخت هم اصلا فكرنميكنند ![]() -ديگه احتياجي نيست به من اِكس بدند.اتوماتيك ديگه همه رو سگ ميبينم.البته تنها سگ نه.چون هرجور حيوون بگي جلوي چشمهام داره راه ميره -ديروز يك سگه راديدم كه داشت میرقصید.خيلي دوست داشتم منم برقصم.اماتا خواستم برقصم،يكهو همه سگها ساكت شدند وبه من نگاه كردند.وبعداز خنده افتادند زمين .يكي از سگها ميگفت:كامبيز خدا بكشدت.چطوري رقص يادش دادي؟نميدونيد چقدر قشنگ ميرقصيدم.همه برام دست ميزدند -تازگيها ديگه فهميدم كه دارم در يك جنگل زندگي ميكنم.چون مدتهاست كه هيچ آدمي نديدم.فقط نميدونم ازكِي تاحالا حيوونها مثل آدمها حرف ميزنند.تازه همه عين آدمها زندگي هم ميكنند…انگار اين چند سالي كه نبودم همه چي عوض شده منبع:[مشاهده لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است لطفا ثبت نام کنید] |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| تبلیغات ... | |
|
|
|
|
|
#2 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر تازه آشنا تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: تهران
ارسال ها
: 385
تشکر: 185
952 بار در 305 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
چقدر درست بود.دلم گرفت.
__________________
احساسات و شعور حیوانات را باور کنیم. میشه آنها را عمیقا دوست داشت،همانطور که آنها ما رو عمیقا دوست دارند.
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#3 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر فعال تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: تهران
ارسال ها
: 995
تشکر: 4,653
2,346 بار در 871 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
كم مونده گريه كنم....
![]() نميدونم واقعا چي بگم.... ![]() زبونم بند اومده... ![]()
__________________
همه ميتوانند!پرنده بي قفس قشنگه... قفس بي پرنده قشنگه |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| یک کاربر برای این پست سودمند از M.M عزیز تشکر کرده اند: |
|
|
#4 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر فعال تاریخ عضویت: Sep 2008
محل سکونت: تهران
ارسال ها
: 439
تشکر: 1,264
1,471 بار در 402 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
اون ادم معلومه اصلا حال خوشی نداشته...
ولی گربه هم دنبال راحتی میگشته ... و فکر کنم دیگه از سگها نمیترسه![]()
__________________
گر به خود آئی بخدائی رسی «بخودآ»
توآ |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| یک کاربر برای این پست سودمند از saral عزیز تشکر کرده اند: |
|
|
#5 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر موثر تاریخ عضویت: Dec 2007
ارسال ها
: 1,497
تشکر: 2,510
2,749 بار در 643 پست از ایشان تشکر شده است
|
بدبختانه حیوانات بری بعضی از ما انسان ها شده فقط وسیله تفریح نه عشق
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| یک کاربر برای این پست سودمند از bahar-m عزیز تشکر کرده اند: |
|
|
#6 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر قدیمی تاریخ عضویت: Mar 2008
محل سکونت: تهران
ارسال ها
: 3,400
تشکر: 3,957
5,033 بار در 1,416 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
الهي بميرم بيچاره چه تجربه هايي كسب كرده
__________________
""The winner is not the Hunter..is the Victim who created the chasing Temptation
"" عجیب نیست اگر تابلوی معروف هفت سین کمال الملک را در کاخ گلستان به تماشا بنشینیم و ببینیم که او نیز ماهی قرمز را میان سفره هفت سینش طراحی و نقاشی نکرده است. ماهی قرمز در سفره هفت سین ایرانی جایی ندارد [مشاهده لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است لطفا ثبت نام کنید]پس لطفاًماهی قرمز نخرید ![]() |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#7 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر ارشد تاریخ عضویت: Jun 2009
ارسال ها
: 8,668
تشکر: 12,528
1,543 بار در 431 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
از این آدمای روانی کم نیستن
__________________
ماهی قرمز نخرید در فرهنگ ایرانی ظلم جایی ندارد.. |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| یک کاربر برای این پست سودمند از emotion عزیز تشکر کرده اند: |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| یک, گربهء, بدشانس, خاطرات |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
|
|
موضوعات مشابه
|
||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| چرا نباید با سگها مانند انسان برخورد کرد؟ | khoosh | تربيت حيوانات | 17 | دیروز 08:58 AM |
| خلقتحیوانات و خداشناسی | mehdi-192 | حیوانات در شرع | 2 | 31st October 2008 10:29 AM |
| ده شهر گران آسیا از نگاه بیزینس ویک . | Daniz | آرشـیــو | 1 | 15th October 2008 03:48 PM |
| آخرین کلمات ! | پرشین پت نیوز | آرشـیــو | 14 | 13th September 2008 07:22 PM |
| زندگی بدون فرانس، یک پوزه ی سفید، فقیرتر است | S.Ahadzadeh | آرشـیــو | 0 | 18th May 2006 05:28 PM |