![]() |
|
|||||||
| Fun Club |
![]() |
|
|
#1 | ||||||||||||||||||||
|
مدیریت اجرایی
![]() تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: ایران - اراک
ارسال ها
: 20,009
تشکر: 24,482
27,943 بار در 6,373 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
شریک
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .» پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست. یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود. پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد. سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد. پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند. پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . » مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند. بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.» همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟» پیرزن جواب داد: «بفرمایید.» - چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ » پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !» [مشاهده لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است لطفا ثبت نام کنید]
__________________
.
. . ماهی قرمز نخرید سهم این قرمز زیبا ، تنگ شیشه ای نیست ![]() . . . ![]() اون حیوون کوچولو می تونه نیمه گمشده ای از زندگی تو باشه .. |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| تبلیغات ... | |
|
|
|
|
|
#2 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر موثر تاریخ عضویت: Dec 2007
ارسال ها
: 1,497
تشکر: 2,510
2,749 بار در 643 پست از ایشان تشکر شده است
|
شــــریــکـــــــــــ
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .» پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست. یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود. پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد. سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد. پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند. پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . » مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند. بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.» همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟» پیرزن جواب داد: «بفرمایید.» - چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ » پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !» |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#3 | ||||||||||||||||||||
|
مدیر ناظر - تالار دامپزشکی دامهای بزرگ, تالار علوم پایه
![]() تاریخ عضویت: Jul 2009
ارسال ها
: 10,865
تشکر: 8,726
8,201 بار در 2,077 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .» [مشاهده لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است لطفا ثبت نام کنید] پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود. پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد. سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد. پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند. پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . » مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند. بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.» همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟» پیرزن جواب داد: «بفرمایید.» - چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ » پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»
__________________
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#4 | ||||||||||||||||||||
|
مدیر تالار
![]() ![]() تاریخ عضویت: May 2009
محل سکونت: تهران.منطقه 2/گیشا
ارسال ها
: 8,296
تشکر: 6,493
9,186 بار در 1,697 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
جالب بود ممنون
__________________
ماهی جوون.......
آبی دریا رو فراموش نکنی!!!!!!!! ![]() |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#5 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر موثر تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: تهران
ارسال ها
: 1,589
تشکر: 1,830
941 بار در 266 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
واي خدا يعني دندوناشون هم يكي بوده
__________________
زندگي تراژديست براي آن كس كه احساس ميكند و كمديست براي آن كسي كه مي انديشد..... |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| 3 کاربر برای این پست سودمند از shishi عزیز تشکر کرده اند: |
|
|
#6 | ||||||||||||||||||||
|
کــاربـر مــاه
![]() تاریخ عضویت: Feb 2008
محل سکونت: تهران
ارسال ها
: 3,526
تشکر: 2,012
6,070 بار در 1,408 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
چقدر عجیب؟؟؟!!!
__________________
[مشاهده لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است لطفا ثبت نام کنید]
لطفا تا باز شدن كامل عكس شكیبا باشید |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#7 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر فعال تاریخ عضویت: Jun 2008
محل سکونت: زنجان
ارسال ها
: 720
تشکر: 1,356
880 بار در 314 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
انتظار نداشتم زن این جواب رو بده.چقدر خوب ای کاش تو واقعیت از این دوست داشتن ها بود
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| یک کاربر برای این پست سودمند از sssssss عزیز تشکر کرده اند: |
|
|
#8 | ||||||||||||||||||||
|
معاون تالار
![]() تاریخ عضویت: Oct 2008
محل سکونت: تهران
ارسال ها
: 10,802
تشکر: 10,488
10,604 بار در 2,626 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
به حق چیزهای ندیده و نشنیده!!!!!!!!
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#9 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر تازه آشنا تاریخ عضویت: Jan 2010
محل سکونت: تهران - دانشگاه آزاد اراک
ارسال ها
: 130
تشکر: 11
313 بار در 100 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
به نظر من زیاد عجیب نیست عشق تو اوجش می تونه خیلی از چیزای اینچنینی رو که واسه آدم های دیگه چندش آوره قابل هضم و حتی تحسین برانگیز کنه خود من از نزدیک دیدم که یکی از دوستام و خانمش آدامس جویده شدشون رو با هم عوض می کردند و ...
![]() |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| یک کاربر برای این پست سودمند از armin_0861 عزیز تشکر کرده اند: |
|
|
#10 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر موثر تاریخ عضویت: Dec 2009
محل سکونت: تبریز
ارسال ها
: 2,038
تشکر: 1,605
1,208 بار در 389 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
بابابزرگ من خیلی شوخی میکنه . یادمه وقتی من کوچیک بودم مامانبزرگم همه دندونهاش رو کشید تا دندون مصنوعی بذاره اما بابابزرگم به شوخی جلوش رو میگرفت و میگفت لازم نیست پول اضافی خرج کنی من خودم دندون مصنوعی هام رو بهت قرض میدم.
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| یک کاربر برای این پست سودمند از مه لقا عزیز تشکر کرده اند: |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| چیز, همه, یک, بخوانندطنز, جوان, داستان, در, روج, زوجهای, سالمند, شراکت |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
|
|
موضوعات مشابه
|
||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| تربیت دستی شدن و سخنگویی طوطی خاکستری | PersianPet | آرشیو | 34 | 26th February 2010 02:47 PM |
| ماهی زنده، زینت دختران جوان در چین !!!!!! | هوریار | آرشـیــو | 9 | 2nd March 2009 06:35 PM |
| ازدواج همزمان پسر 16 ساه با دو دختر جوان!! | mahsan66 | آرشیو موضوعی | 7 | 28th October 2008 08:09 PM |
| شگرد مورچه های جوان در مواجه شدن با دشمنان | Daniz | تالار حشرات | 1 | 20th October 2008 04:22 PM |
| زوجهای جوان مراقب گربه های خانگی باشند | bardia | آرشـیــو | 8 | 30th July 2008 07:09 AM |