![]() |
|
|||||||
![]() |
|
|
#1 | ||||||||||||||||||||
|
(مدیر بازنشسته)
کاربر فعال تاریخ عضویت: Dec 2007
محل سکونت: مشهد
ارسال ها
: 436
تشکر: 547
1,848 بار در 497 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی میکرد. او میخواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که میتوانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامهای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمیخواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل میشد. من میدانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم میزدی. دوستدار تو پدر. پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کردهام. صبح فردا، 12 نفر از مأموران fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحهای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده، نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و میخواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینیهایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم. ...................... روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت وفرمود: من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم، به زمین برو و با ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور. فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت. سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود. مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت و با سرعت به بهشت باز گشت. خداوند فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد. فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها ،جنگلها و دشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود. پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بود که مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود و نفس نفس میزد. در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت. و به خداوند گفت: خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است، ولی برگرد و دوباره بگرد. فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت و سالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که بر اسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود. او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد. مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان و خانوادهاش درآن زندگی میکردند، رسید. نور از پنجره بیرون میزد. مرد شرور از اسب پایین آمد و از پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد. زن جنگلبان را دید که پسرش را میخواباند و صدای او را که به فرزندش دعای شب را یاد میداد،شنید. چیزی درون قلب سخت مرد، ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟ چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار و نیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد. فرشته قطرهای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد. خداوند فرمود: این قطزه اشک با ارزشترین چیزدردنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز میکند. |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| تبلیغات ... | |
|
|
|
|
|
#2 | ||||||||||||||||||||
|
(مدیر بازنشسته)
کاربر فعال تاریخ عضویت: Dec 2007
محل سکونت: مشهد
ارسال ها
: 436
تشکر: 547
1,848 بار در 497 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست، نگفتم: « عزیزم، این کار را نکن.»
نگفتم: « برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده.» وقتی پرسید دوستش دارم یا نه، رویم را برگرداندم. حالا او رفته، و من تمام چیزهایی را که نگفتم، میشنوم. نگفتم: « عزیزم، متأسفم، چون من هم مقصر بودم.» نگفتم: « اختلافها را کنار بگذاریم، چون تمام آنچه میخواهیم، عشق و وفاداری و مهلت است.» گفتم: « اگر راهت را انتخاب کردهای، من آن را سد نخواهم کرد.» حالا او رفته، و من تمام چیزهایی را که نگفتم، میشنوم. او را در آغوش نگرفتم و اشکهایش را پاک نکردم نگفتم: « اگر تو نباشی زندگیام بیمعنی خواهد بود.» فکر میکردم از تمامی آن بازیها خلاص خواهم شد. اما حالا، تنها کاری که میکنم گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم. نگفتم: « بارانیات را در آر...، قهوه درست میکنم و باهم حرف میزنیم.» نگفتم: « جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بیانتهاست.» گفتم: « خدانگهدار، موفق باشی، خدا به همراهت.» او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم. |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#3 | ||||||||||||||||||||
|
(مدیر بازنشسته)
کاربر فعال تاریخ عضویت: Dec 2007
محل سکونت: مشهد
ارسال ها
: 436
تشکر: 547
1,848 بار در 497 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
تولدت مبارک!
وقتی صدای بوق ماشین را شنید تندتند لباسهایش را تنش کرد. دمِ در رفت، پدر مثل سالهای پیش نه کیک خریده بود نه گل و نه بادکنک. ولی دخترک چیزی نگفت. بسته کادو و یک بیلچه رنگ و رو رفته در کیفش گذاشت و سوار ماشین شد. دل تو دلش نبود. یعنی مادر از کادوی او خوشش میآید؟ پارسال یک روسری خریده بود. وقتی رسیدند قمقمه را پر از آب کرد و دوان دوان پیش مادر رفت. پدر آرام پشت سر دخترک میآمد، چیزی زیر لب گفت و دخترک را با مادرش تنها گذاشت. دخترک تنها شد، شمع سی و چهار سالگی را روشن کرد و بیلچه را از کیفش در آورد و شروع به کندن چاله کنار قبر کرد. گل سر را داخل آن گذاشت. خوب داخلش را نگاه کرد، روسری نبود حتما مادر از آن استفاده کرده است. روی چاله خاک ریخت و شمعها را فوت کرد و بعد شروع به دست زدن کرد، مادر سی و چهار ساله شده بود. |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#4 | ||||||||||||||||||||
|
(مدیر بازنشسته)
کاربر فعال تاریخ عضویت: Dec 2007
محل سکونت: مشهد
ارسال ها
: 436
تشکر: 547
1,848 بار در 497 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
مـــلاقــــات بـــا خــــداونـــد
ظهر یک روز سرد زمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در پاکت نامهای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند: امیلی عزیز، عصر امروز به خانه تو میآیم تا تو را ملاقات کنم، با عشق، خدا. امیلی همان طور که با دستهای لرزان نامه را روی میز میگذاشت با خود فکر کرد که چرا خدا میخواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من که چیزی برای پذیرایی ندارم! پس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت، با این حال برای خرید و تدارك میهمانی به سمت فروشگاه بیرون آمد. باران به شدت در حال بارش بود و او خیلی عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند، در راه بازگشت از خرید با زن و مرد فقیری روبرو شد! آنها به امیلی گفتتند خانم ما سرپناه و پولی نداریم بسیار هم سردمان است و گرسنه هستیم آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ امیلی جواب دارد متاسفم من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریدهام. مرد فقیر گفت: بسیار خوب خانم متشکرم و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و آن دو به حرکت خود ادامه دادند. همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی بطور ناگهانی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد و حالش دگرگون شد! انگار ندایی در درون او ملامتش میكرد. ناخودآگاه و به سرعت دنبال آنها دوید! آقا خانم خواهش میکنم صبر کنید: وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد و روی شانههای زن انداخت مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد. چون خدا میخواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز میکرد پاکت نامه دیگری را روی زمین دید نامه را برداشت و باز کرد! كلمات ساده و مختصری در آن نامه نوشته شده بود : امیلی عزیز، از پذیرایی بی نظیرت و کت خوب و زیبایت متشکرم، با عشق، خدا . |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#5 | ||||||||||||||||||||
|
(مدیر بازنشسته)
کاربر فعال تاریخ عضویت: Dec 2007
محل سکونت: مشهد
ارسال ها
: 436
تشکر: 547
1,848 بار در 497 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
زیباترین قلب!!
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا میکرد که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشهای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیدهاند. مرد جوان، در کمال افتخار، با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت:" اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست." مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام میتپید، اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکههایی جایگزین آنها شده بود؛ اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشههایی دندانه دندانه در قلب او دیده میشد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکهای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او مینگریستند و با خود فکر میکردند که این پیرمرد چطور ادعا میکند که قلب زیباتری دارد. مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت: "تو حتما شوخی میکنی... قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است." پیرمرد گفت: "درست است، قلب تو سالم به نظر میرسد، اما من هرگز قلبم را با تو عوض نمیکنم. میدانی، هر زخمینشانگر انسانی است که من عشقم را به او دادهام؛ من بخشی از قلبم را جدا کردهام و به او بخشیدم، گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار دادهام. اما چون این دو عین هم نبودهاند، گوشههایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند، چرا یادآور عشق میان آن دو هستند." بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیدهام، اما آنها چیزی از قلب خود به من ندادهاند. این همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند، اما یادآور عشقی هستند که داشتهام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را باقطعهای که من در انتظارش بودهام، پر کنند. پس حالا میبینی که زیبایی واقعی چیست؟" مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونههایش سرازیر میشد به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعهای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمیخود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود. زیرا که عشق، از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود. |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#6 | ||||||||||||||||||||
|
(مدیر بازنشسته)
کاربر فعال تاریخ عضویت: Dec 2007
محل سکونت: مشهد
ارسال ها
: 436
تشکر: 547
1,848 بار در 497 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
دو فرشته
دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به اتاق مجلل میهمانانشان راه ندادند، بلکه زیر زمین سردِ خانه را در اختیار آنها گذاشتند. فرشته پیرتر در دیوار زیرزمین، شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوانتر از او پرسید چرا چنین کاری کردی، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند." شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذای مختصری که آنها داشتند زن و مرد فقیر، تخت خود را برای استراحت در اختیار دو فرشته گذاشتند. صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را در حالی که گریه میکردند، دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله امرارمعاششان بود، در مزرعه مرده بود. فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ آن خانواده اولی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی داشتند، و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد." فرشته پیرتر پاسخ داد:" وقتی که در زیرزمین آن خانواده ثروتمند بودیم دیدم که در شکاف دیوار، کیسهای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را ازدیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در تخت خواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که مینمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی میبریم." هفده داستان کوتاه کوتاه |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#7 | ||||||||||||||||||||
|
(مدیر بازنشسته)
کاربر فعال تاریخ عضویت: Dec 2007
محل سکونت: مشهد
ارسال ها
: 436
تشکر: 547
1,848 بار در 497 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
شهر عشق..
نقشه رو ورق زد، خیلی گشت ولی.... اصلا نتونست پیداش کنه! همون کسی که خیلی دوستش داشت توی اون شهر زندگی میکرد ولی روی نقشه نبود! باید دنبال یه نقشه دیگه میگشت که بتونه روش شهرعشق رو پیدا کنه... |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#8 | ||||||||||||||||||||
|
(مدیر بازنشسته)
کاربر فعال تاریخ عضویت: Dec 2007
محل سکونت: مشهد
ارسال ها
: 436
تشکر: 547
1,848 بار در 497 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
ارزش یک لبخند..
در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمیدانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریهالمنظر بود. شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمیآمد و از او وحشت داشتند، کودکان از او دوری میجستند و مردم از او کنارهگیری میکردند. قیافه زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود. او که همه را گریزان از خود میدید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که میتوان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او میگریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری مینمود و مردم را از خود دور میکرد. سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند. یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازهای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک برخلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد. لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست. آن دو بدون اینکه کلمهای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند. همین لبخند دخترک در روحیه پیرمرد تاثیر بسزایی داشت. او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را میکشید. دخترک هر بار که پیرمرد را میدید، شدت علاقه وی را به خویش درمییافت و با حرکات کودکانه خود سعی در جلب محبت او داشت. چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامهای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه پیرمرد همسایه بود که همه ثروتش را به دختر او بخشیده بود. |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#9 | ||||||||||||||||||||
|
(مدیر بازنشسته)
کاربر فعال تاریخ عضویت: Dec 2007
محل سکونت: مشهد
ارسال ها
: 436
تشکر: 547
1,848 بار در 497 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
بانک خون،بانک عشق..
در روزگاری که هنوز بانک خون تشکیل نشده بود، دختر کوچکی بیمار شد و به طور اضطراری به انتقال خون نیاز پیدا کرد. پزشک معالج آن دختر به برادر دوازده ساله او گفت که اگر خون بدهد، ممکن است بتواند جان خواهرش را نجات دهد. پسزک لحظهای تردید کرد، چشمانش لبریز از اشک شد و سپس تصمیم خود را گرفت: "بله دکتر، من آمادهام!" وقتی انتقال خون صورت گرفت، پسرک سوالی پرسید که دکتر متوجه شد چرا پسرک پس از شنیدن پیشنهاد او لحظهای تردید کردهاست. پسر بچه از دکتر پرسید: "فقط به من بگویید کی میمیرم؟!" |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#10 | ||||||||||||||||||||
|
(مدیر بازنشسته)
کاربر فعال تاریخ عضویت: Dec 2007
محل سکونت: مشهد
ارسال ها
: 436
تشکر: 547
1,848 بار در 497 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
موضوع اصلی را فراموش نکن!
خانمی یک طوطی خرید، اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه گفت:" این پرنده صحبت نمیکند." صاحب مغازه پرسید:" آیا در قفسش آینه ای هست؟ طوطیها عاشق آینه هستند؛ آنها تصویرشان را در آینه میبینند و شروع به صحبت میکنند." آن خانم یک آینه خرید و رفت. روز بعد باز آن خانم برگشت، طوطی هنوز صحبت نمیکرد. صاحب مغازه پرسید:" نردبان چه؟ آیا در قفس نربانی هست؟ طوطیها عاشق نردبان هستند."آن خانم یک نردبان خرید و رفت. اما روز بعد باز هم آن خانم آمد. صاحب مغازه گفت:" آیا طوطی شما در قفسش تاب داد؟ نه؟ خوب مشکل همین است. به محض این که شروع به تاب خوردن کند، حرف زدنش تحسین همه را بر میانگیزد." آن خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت. وقتی که آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش کاملا تغییر کرده بود او گفت:" طوطی مرد!" صاحب مغازه شوکه شد وپرسید:" واقعا متاسفم، آیا او یک کلمه هم حرف نزد؟" آن خانم پاسخ داد:" چرا! درست قبل از مردنش با صدایی ضعیف از من پرسید که آیا در آن مغازه، غذایی برای طوطیها نمیفروختند؟" |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| كمي, ان, تر, طرف |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
|
|
موضوعات مشابه
|
||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| تربیت دستی شدن و سخنگویی طوطی خاکستری | PersianPet | آرشیو | 34 | 26th February 2010 02:47 PM |
| آکواریوم و ماهی | parsiyanpet | تالار دوستداران آکواریوم و ماهیان تزئینی | 11 | 3rd March 2009 09:49 AM |
| چرخه ازت، سیکل نیتروژن - Nitrogen Cycle | PersianPet | آشنایی با آکواریوم ، تجهیزات و شرایط آب | 2 | 19th February 2009 02:57 AM |
| چاقی شکم خطرناک تر است | محمد101 | آرشـیــو | 0 | 13th July 2008 05:21 PM |
| مصاحبه با دکتر شهرام جلیل زاده | Admin | آرشـیــو | 0 | 13th March 2008 04:26 AM |