![]() |
|
|||||||
| تالار دوستداران سگها |
![]() |
|
|
#1 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر فعال تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: تهران
ارسال ها
: 995
تشکر: 4,653
2,346 بار در 871 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
من ميخوام يه خاطره اي رو براتون تعريف كنم:
توي اصفهان من رفته بودم به باغ يكي از اقوام. من و برادرم و پسر عمو هام داشتيم با راكت بدمينتون تنيس بازي ميكرديم!!! توپ رفت و دور شد! من رفتم دنبال توپ تا توپ رو برداشتم حدود 40- 50 تا سگ ولگرد افتادن دنبالم! من تا زور داشتم دويدم و وقتي رسيدم به پسر عموم پسر عموم گفت واق! و سگ ها ترسيدن و در رفتن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ![]() شما هم اگه خاطره اي دارين بنويسين!!! |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| تبلیغات ... | |
|
|
|
|
|
#2 | ||||||||||||||||||||
|
مدير بازنشسته
کاربر فعال تاریخ عضویت: Jun 2008
محل سکونت: tehran/rasht
ارسال ها
: 642
تشکر: 1,610
1,569 بار در 517 پست از ایشان تشکر شده است
|
فسقلی بودم...سرایدار ویلای بابا بزگم بغل مرغداریش یه سگ وحشتناک داشت(نمی دونم چی بود نژادش)..من فقط صدای اینو می شنیدم ندیده بودمش...یه روز می خواستن درش بیارن وایسادم نگاش کنم...همینکه اومد بیرون عین یو یو بالا پایین می پرید...گفتم الان میاد لت و پارم می کنه..عین اسب دوییدم پشت سرمم نگاه نکردم..یه ذره رفتم جلو برگشتم دیدم زنجیرش دسته آقاهس...اصلا باز نبود سگه..قلاده داشت:دی
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#3 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر فعال تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: تهران
ارسال ها
: 995
تشکر: 4,653
2,346 بار در 871 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
خوب يكي ديگه!!!!
باز تو يه باغ ديگه اي تو اصفهان يه سگ شينلو بود براي مراقبت از انبار ها. كه حتي صاحبش هم ازش ميترسيد. باباي من رفت براش غذا ببره. از فاصله ي 5 متري براش استخوان مينداخت و اون با يك گاز مي بلعيد. بعد يهو زنجيرش رو پاره كرد و حمله كرد به باباي من. باباي من 190 قدش هست . سگه با دستاش يقه ي بابامو گرفت و پاره كرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ولي خدا رو شكر زخمي به جا نموند. ما هم مجبور شديم پيرهن نوي بابام رو با منگنه بچسبونيم!!!!!!!!!!!!!!!!! |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#4 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر فعال تاریخ عضویت: Nov 2007
ارسال ها
: 439
تشکر: 667
842 بار در 281 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
منم حدود 3 سالم بود رفته بودیم منزل یکی از اقوام که ویلایی بود .یک سگ دیوانه هم داشتن که حتی یک بار به صاحبش هم حمله کرده بود!خلاصه ما تو باغ نشسته بودیم که یهو سگه از تو قفسش اومد بیرون.بابام داشت مارو میفرستاد تو،خود بابامم جلو در واستاده بود!من همین که رفتم پشت بابام که برم توی خونه،یهو سگه بابامو دور زد و کله ی منو گرفت!!!!هم سرمو گاز گرفت هم پهلومو!(اون قسمت سرمو که گاز گرفته بود هنوزم مو در نیاورده!)خلاصه.......بابام تنها کاری که کرد این بود که نشست رو کمر سگه و گوشاشو گرفت و پیچوند!میخواست گردنشو بشکنه ولی به احترام صاحبش نکرد!اگه بابام اونروز نبود منم الان................ .
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| 4 کاربر برای این پست سودمند از pddl عزیز تشکر کرده اند: |
|
|
#5 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر فعال تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: تهران
ارسال ها
: 995
تشکر: 4,653
2,346 بار در 871 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
واي پرنيان چه قدر شانس اورودي!
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#6 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر تازه آشنا تاریخ عضویت: Sep 2008
محل سکونت: tehran
ارسال ها
: 82
تشکر: 89
290 بار در 88 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
منم یه خاطره دارم که هروقت یادم میافته میترکم از خنده یه پیرمرد یه سگ ژرمن داشت خیلی هیکلی و باحال بود ته اصیل
خلاصه یه روز با 2 تا از رفیقام رفته بودیم بیرون بعد یکی از رفیقام اسمش میلاد بود خیلی ظریف و قد کوتاه بود اسمشم میلاد هیچی داشتیم طبق معمول میرفتیم فلافل بخوریم تو مسیر یه کوچه یه خیلی دراااازززز بعد تا رسیدیم به اون کوچه هه دیدیم این ژرمنه با با یه پیرمرد که خودش به زور را میرفت (صاحبش بود !!) پشتمونم اقا 3 تایی رفتیم سگه رو نازش کنیم دیدیم پیرمرده اروم اشاره میکنه نیاین فکر کردیم داره شوخی میکنه !!!! خلاصه رفتیم 1 متری سگه که رسیدیم با اون صداش که مثله لوله بخاری بود پارس میکر و پیرمرده نمیتونست کنترل کنه خلاصه من گرخیدم رفتم پشت یه ماشین اونیکی دوستم هم همینطور فقط موند میلاد بیچاره هی میدوید سگه هم دنبالش منو دوستم از خنده افتاده بودیم زمین قه قهه میزدیم !!! رنگه میلاد که شده بود مثله گچ و هی مثله زن ها جیغ های خنده داری میزد و مابین اینا برمیگشت هی به سگه فحش ناجور میداد و منو دوستم اونروز انقدر خندیدیم روده هامون داشت جر میخورد !! |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| 2 کاربر برای این پست سودمند از emad devil عزیز تشکر کرده اند: |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| وحشتناك, ي, خاطره |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
|
|