![]() |
|
|||||||
| فرهنگ سازی برای حیوانات خانگی |
![]() |
|
|
#1 | ||||||||||||||||||||
|
كانديد معاونت
![]() ![]() تاریخ عضویت: Jan 2009
محل سکونت: مشهد
ارسال ها
: 2,402
تشکر: 4,815
2,256 بار در 603 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
سلام به همه دوستان عزیز پرشین پتی گفتم واقعا جای همچین تاپیک خالیه تو سایت گفتم بذارم دوستان اگه خواستین بذارین قصه ها رو فقط اول یک سرچ بکنین که مثل هم نشه خب اینم از اولین قصه موفق باشید:
1.شغال و دهل یک روز شغال گرسنه ای داشت پرسه میزد.او از گرسنگی دنبال چیزی می گشت که شکمش را سیر کند.یکدفعه به رزمگاه حاکمی رسید و صدای بزرگ و بلندی شنید پیش خود گفت:این صدای چیست؟حتما جانور خیلی بزرگی است که چنین صدای بزرگی دارد.جلوتر رفت تا صاحب صدا را پیدا کند.وقتی خوب جلوتر رفت دید یک دهل(طبل)روی زمین به پهلو افتاده و باد چوبهای کوچک را که حرکت میدهد به آن میخورد و صدای به این بزرگی ایجاد میشود.شغال که خیال کرد داخل طبل پر گوشت و چربی است در یک فرصت به طرف آن رفت و با دندانش آن را پاره کرد و دید داخلش هیچی نیست و این پوستی بر روی چوبی بود با خودش گفت:آواز دهل شنیدن از دور خودش است!
__________________
تا زمانی که کشتارگاه ها در روی زمین هستند میادین جنگ هم هنوز باقی می مانند. لئو تولستوی ![]()
ویرایش توسط Soltan : 30th October 2009 در ساعت 03:47 PM. |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| تبلیغات ... | |
|
|
|
|
|
#2 | ||||||||||||||||||||
|
مدیــریــت کـــل سایت
![]() تاریخ عضویت: Jan 2006
محل سکونت: تهران
ارسال ها
: 16,740
تشکر: 27,151
28,556 بار در 5,719 پست از ایشان تشکر شده است
|
فکر بسیار جالبی بود و این آغاز شیرین رو تبریک میگم
__________________
animals are part of natural law, and have natural rights, because they are sentient.
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| 8 کاربر برای این پست سودمند از Admin عزیز تشکر کرده اند: |
|
|
#3 | ||||||||||||||||||||
|
كانديد معاونت
![]() ![]() تاریخ عضویت: Jan 2009
محل سکونت: مشهد
ارسال ها
: 2,402
تشکر: 4,815
2,256 بار در 603 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
2.میمون نجار نمیشود.
نزدیک جنگلی بقالی بود که بکار بقالی میپرداخت یک مرتبه تصمیم گرفت برای دکانش نمایی بسازد و آن را زیبا کند.نجار و معما آورد که برای دکانش دکور و نما بسازند.نجار چوب و اره و میخ را آورد و شروع به ساختن نما کرد.میمونهایی که در آن جنگل نزدیک بقالی زندگی میکردند یکروز وقتی نجار و معمار برای ناهار رفتند به محل بقالی رفتند و هر کدام از یک طرف میپریدند.نجار میخی بر تخته ای که آویزان بود کوبیده بود و اره را بر آن آویزان کرده بود یک میمون فضولی رفت روی میخ نشست و میخ را جنباند و اره را به دست گرفت و شروع کرد به اره کردن تخته .در این تلاشی که میکرد دمش لای درز تخته گیر کرد و زخمی شد و آنقدر خون آمد که مرد.برای همین گفتند:میمون نجار نمیشود.
__________________
تا زمانی که کشتارگاه ها در روی زمین هستند میادین جنگ هم هنوز باقی می مانند. لئو تولستوی ![]()
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| 9 کاربر برای این پست سودمند از Soltan عزیز تشکر کرده اند: |
|
|
#4 | ||||||||||||||||||||
|
كانديد معاونت
![]() ![]() تاریخ عضویت: Jan 2009
محل سکونت: مشهد
ارسال ها
: 2,402
تشکر: 4,815
2,256 بار در 603 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
3.برهمن و گنجشک
در زمان قدیم در یکی از شهرهای هند حاکمی بود بنام برهمن.او در قصرش نوعی پرنده بزرگ(تذوری)داشت به نام بوچینی این بوچینی آواز قشنگی داشت و با برهمن بسیار دوست بود.آن دو با هم ساعت ها مینشستند و حرف میزدند و این بوچینی بسیار برهمن را سرگرم میکرد.از قضا بوچینی تخم گذاشت و از آن جوجه ای بوجود آمد.به برهمن هم خدا یک پسر داد بطوریکه این دو با هم بدنیا آمدند.برهمن از خورده غذای پسرش به بوچینی و جوجه اش میداد و بوچینی هم پرواز میکرد و از جنگل میوه عالی برای جوجه خودش می آورد و برای پسر برهمن هم می داد.این پسر و جوجه هر دو روز به روز رشد میکردند و بزرگ میشدند. کم کم پسر برهمن زبان باز کرد و با چیزهای مختلف بازی میکرد.یک روز توجه اش به جوجه بوچینی افتاد و آن را خواست و به دایه اش گفت:آن را بگیر.دایه جوجه بوچینی را به پسر داد و پسر آن را در دست گرفت و آنقدر فشرد تا ناگاه جوجه بوچینی مرد.بوچینی از جنگل برگشت و جوجه اش را مرده دید خیلی آه و ناله و سوز کرد و از خانه ی برهمن پرواز کرد ولی هر روز به اطراف خانه ی برهمن می آمد و آه و ناله سر میداد.یک روز که پسر برهمن در گوشه ای تنها بازی میکرد بوچینی به او نزدیک شد و یک چشم پسر را از جا کند. برهمن وقتی این را شنید آه از نهادش برآمد و درصدد برآمد که جوری بوچینی را بگیرد و بکشد اما بوچینی دم لای تله نمی داد و همواره بر بالای درختان پرواز میکرد.واز بالای درخت آواز میخواند.برهمن صدای او را میشنید و داغ دلش تازه میشد.از پایین به بوچینی می گفت:تو دوست ما هستی!پسر من جوجه تو را کشت تو حق داشتی به پسرم آسیب برسانی! من هنوز تو را دوست دارم.پایین بیا و با ما زندگی کن!عذر تو موجه است به آشیانه خود بازگرد و آواز بخوان ما از آواز تو لذت میبریم. بوچینی میگفت:هر که نزد صاحب خود گناهی کند و باز در خدمت او باشد از روی بی عقلی است و مثل این است که با دست خود خون خود را بریزد و آدم عاقل از جایی که اورا بی عزت کنند باید بگریزد. برهمن میگفت:ظلم ابتدا از طرف ما بوده تو ظالم نیستی تو برای انتقام چشم پسرم را کنده ای!بیا با هم دوست باشیم. بوچینی گفت:دشمن حکم فیل مست را دارد و سخنان فریب آمیز میگوید.آدم عاقل نباید فریب این سخنان را بخورد.تو میخواهی با این حرفهایت مرا فریب دهی و چنگ آوری و بکشی و من این فریب را نمیخورم تو را به خیر من را به سلامت. برهمن گفت:این تقدیر بوده است که جوجه ی تو بمیرد و پسر من از یک چشم نابینا شود. بوچینی گفت:گناه رفتار را نباید به گردن تقدیر انداخت.اگر همه حوادث را گردن تقدیر بیندازیم و اسباب و وسایل را نادیده بگیریم درست نیست ویک چهچهه ی بلند سر داد و پرواز کرد و برای همیشه از آنجا رفت.
__________________
تا زمانی که کشتارگاه ها در روی زمین هستند میادین جنگ هم هنوز باقی می مانند. لئو تولستوی ![]()
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| 9 کاربر برای این پست سودمند از Soltan عزیز تشکر کرده اند: |
|
|
#5 | ||||||||||||||||||||
|
كانديد معاونت
![]() ![]() تاریخ عضویت: Jan 2009
محل سکونت: مشهد
ارسال ها
: 2,402
تشکر: 4,815
2,256 بار در 603 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
4.صیاد و سه ماهی در آبگیری سه ماهی زندگی میکردند.اسم یکی دورشی بود و اسم دومی واترشی بود و اسم سومی آبشی.این سه ماهی با هم دوست بودند و از مصاحبت هم لذت میبردند و در آبگیر شنا میکردند و هرکس روزی خود را پیدا میکرد و میخورد. این ها با هم و برای هم قصه میگفتند و از خاطرات خود تعریف میکردند.از قضا یکروز ماهیگیری از کنار آن آبگیر گذشت و تصمیم گرفت ماهی ها را شکار کند ولی چون غروب بود پیش خود گفت:امروز دیر وقت است فردا می آیم و تنگ می آورم و ماهی ها را شکار میکنم. بعد از رفتن ماهیگیر دورشی گفت:دوستان من!امروز بوی دشمن شنیدم و در نگاه آن مرد ماهیگیر طمع را دیدم او فردا به قصد شکار ما می آید و اگر کسی جایی را در خطر دید باید با درایت خود را از آن مکان دور سازد.ماهی دوم واترشی هم حرفهای دورشی را قبول کرد و آن دو از آبگیر گریختند ولی ماهی سوم یعنی آبشی از روی بازیگوشی این حرفها را نپذیرفت و در آبگیر ماند.فردا صبح ماهیگیر آمد و آبشی را گرفت آبشی وقتی در تور ماهیگیر بود خیلی احساس پشیمانی کرد ولی پشیمانی دیگر سودی نداشت.
__________________
تا زمانی که کشتارگاه ها در روی زمین هستند میادین جنگ هم هنوز باقی می مانند. لئو تولستوی ![]()
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| 10 کاربر برای این پست سودمند از Soltan عزیز تشکر کرده اند: |
|
|
#6 | ||||||||||||||||||||
|
كانديد معاونت
![]() ![]() تاریخ عضویت: Jan 2009
محل سکونت: مشهد
ارسال ها
: 2,402
تشکر: 4,815
2,256 بار در 603 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
5.زاغ و مار
در جنگلی یک جفت زاغ نر و ماده بر درختی آشیانه داشتند و از قضا در درخت سوراخی بود که ماری در آن سوراخ لانه داشت. این زاغها هر چه جوجه پیدا میکردند مار حتی قبل از نام گذاری آنها جوجه ها را میخورد.زاغ ماده به زاغ نر گفت:بیا از این مکان برویم ولانه ی جدیدی بسازیم.زاغ نر گفت:ما زاغ ها عادت نداریم از وطن خود حرکت کنیم مثل آهو که در همان دشتی میچرد که بدنیا آمده.برای رهایی از دست مار من فکری دارم.زاغ ماده گفت:چکار میخواهی بکنی؟زاغ نر گفت:در این نزدیکی شغال دانایی هست نزد او میروم و از او چاره کار را میپرسم.و همین کار را کرد.زاغ نر نزد شغال رفت و به او گفت:که مار جوجه های مارا میخورد چه راه حلی به نظر تو میرسد که مار را راهنمایی کنی؟. شغال گفت:پرواز کن و خود را به منزل دولتمندی برسان و یک چیز گرانبهایی از آنجا بردار و آن را به دهانه ی سوراخ مار ببر.زاغ پرواز کرد.از قضا در یک خانه ای خانمها در استخری مشغول آب تنی بودند و گردنبند و زنجیر خود را کنار استخر گذاشته بودند.زاغ یک گردنبند را به نوک گرفت و پرواز کرد.مردان آن خانه زاغ را دنبال کردند و زاغ آرام پرواز میکرد که مردان او را ببینند.زاغ گردنبند را در سوراخ مار قرار داد.مردان رفتند گردنبند را بردارند مار را دیدند و او را کشتند.از آن به بعد زاغ ها با خیال راحت در لانه ی خود زندگی میکردند و بچه داشتند.
__________________
تا زمانی که کشتارگاه ها در روی زمین هستند میادین جنگ هم هنوز باقی می مانند. لئو تولستوی ![]()
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#7 | ||||||||||||||||||||
|
كانديد معاونت
![]() ![]() تاریخ عضویت: Jan 2009
محل سکونت: مشهد
ارسال ها
: 2,402
تشکر: 4,815
2,256 بار در 603 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
6.کک
یک شپشی در رختخواب شخصی زندگی میکرد و همانجا زاد و ولد میکردو آن شخص توجهی به بهداشت رختخواب خود نداشت.یک روز باد یک ککی را به آن رختخواب رسانید.شپش تا کک را دید گفت:کی به تو گفته اینجا بیایی؟زود گورت را گم کن و برو.کک التماس ها کرد که اجازه بده من یک شب ایجا بمانم و از خون این شخص کمی بخورم.از شپش انکار و از کک اصرار.بالاخره شپش اجازه داد که کک یک شب آن جا بخوابد و یک دهن از خون مرد بخورد.شپش به کک گفت:بی موقع به آن مرد نیش نزنی!کک پرسید:چه موقع مناسب نیش زدن است؟شپش گفت:یادت باشد وقتی نیش بزنی که از سواری برگشته باشد و خیلی خسته باشد. همان شب اول که کک در رختخواب مرد بود پشت او را نیش زد و از خون او خورد.آنچنان مرد اذیت شد که نصف شب بیدار شد و به خدمتکارانش گفت:در رختخواب من بگردید و ببینید در رختخواب من چه جانوری است؟کک با زرنگی خود را به طویله رساند و در بدن یک حیوان پنهان شد و خدمتکاران مرد در رختخواب گشتند و شپش را پیدا کردند و او را کشتند.
__________________
تا زمانی که کشتارگاه ها در روی زمین هستند میادین جنگ هم هنوز باقی می مانند. لئو تولستوی ![]()
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| 7 کاربر برای این پست سودمند از Soltan عزیز تشکر کرده اند: |
|
|
#8 | ||||||||||||||||||||
|
كانديد معاونت
![]() ![]() تاریخ عضویت: Jan 2009
محل سکونت: مشهد
ارسال ها
: 2,402
تشکر: 4,815
2,256 بار در 603 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
7.چندرو
شغالی بود به نام چندرو که در نزدیک شهری مسکن داشت.یک روز گرسنه بود این طرف و آن طرف رفت و طعمه ای گیر نیاورد.از گرسنگی وارد شهر شد و به هر طرف میگشت.سگ ها به او حمله کردند و شغال بیچاره از کوچه و بازاری که میگشت فرار میکرد که یکدفعه افتاد روی خم رنگرزی و از دست سگان نجات پیدا کرد و سگها هرکدام به طرفی رفتند.شغال بعد از رفتن سگها با حیله ای از خم رنگرزی درآمد در حالی که حیوانی شده بود با رنگ جدید و هیچ حیوانی نمیفهمید که او یک شغال است و حیوانات دیگر از هیبت و صولت او میترسیدند و شغال که حیوانات دیگر را ترسان از خود دید به آنها گفت:چرا از من میترسید؟من برای ریاست شما آمده ام و شما در تحت حمایت بازو و قوت من با خیال راحت زندگی کنید. شیر و فیل و ببر و دیگر حیوانات حتی شغالها همه در مقابل این حیوان نیلی رنگ سر تعظیم فرو آوردند شیر وزیر او و پلنگ مشاور او شد و او را به سرداری خود قبول کردند.حیوانات درنده به شکار میرفتند و طعمه را برای شغال نیلی رنگ می آوردند.شغال هرچقدر دوست داشت میخورد و زیادی سخاوتمندانه به دیگران می بخشید و روزگاری را به ناز و نعمت میگذرانید. از قضا یکی از شغال های پیر متوجه شد که این سردار یک شغال از جنس خودش است.به سایر شغالها گفت:که این سردار یک شغال است که مارا بی حرمت کرده است و حیوانات دیگری را به ما بزرگتری بخشیده و خود را صاحب و رئیس همه ساخته.بیایید تدبیری کنیم تا دست او رو شود. همراه دو سه شغال نزدیک شغال نیلی آمدند و زوزه شغالانه ای سر دادند.شغال هم که از جنس آنها بود بی توجه به ریاست خود زوزه سر داد و شیر و ببر و دیگر حیوانات فهمیدند که او یک شغال است و از خودشان شرمنده شدند که زیر دست شغال شده اند و فورا به او حمله کردند و او را پاره پاره کردند.
__________________
تا زمانی که کشتارگاه ها در روی زمین هستند میادین جنگ هم هنوز باقی می مانند. لئو تولستوی ![]()
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| 5 کاربر برای این پست سودمند از Soltan عزیز تشکر کرده اند: |
|
|
#9 | ||||||||||||||||||||
|
كانديد معاونت
![]() ![]() تاریخ عضویت: Jan 2009
محل سکونت: مشهد
ارسال ها
: 2,402
تشکر: 4,815
2,256 بار در 603 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
8.مرغابی و جغد
در یک جنگل سبز و خرم آبگیر بزرگی بود و یک مرغابی در آنجا زندگی میکرد و به هوای آن آب و آن جنگل روزگار را به خوشی میگذرانید. از قضا یک جغدی از آن مکان عبور کرد و نزدیک مرغابی آمد.مرغابی گفت:در این مسیر هیچکس نمی آید!چطور شد که تو از این مسیر آمدی؟جغد گفت:دنبال هنرشناس و هنرمند میگشتم تو را دیدم.جغد مدتی نزدیک مرغابی در آنجا زندگی کرد و به هر دو خوش گذشت.یک روز جغد گفت:اجازه بده من به خانه ی خود برورم خانه ی من آن نیلوفرستان است و خیلی از اینجا دور نیست.تو هم اگر نزد من بیایی خوشحال میشوم و از مرغابی خداحافظی کرد و رفت.چند روز بعد مرغابی گفت:خوب است پیش جغد به نیلوفرستان بروم و به آنجا رفت.جغد در سوراخ بود.مرغابی جغد را صدا کرد.جغد گفت: من روز نمیبینم چون غروب شد از لانه بیرون می آیم و با تو صحبت میکنم.وقتی هوا تاریک شد جغد از لانه بیرون آمد و به مرغابی عزت و احترام زیادی کرد وخستگی مزغابی در آمد.اتفاقا یک قافله بازرگانی آن شب در آن حوالی اتراق کرده بودند.جغد شبانگاه و هنگام سحر آواز خود را سرداد و چون صبح شد به داخل سوراخ رفت ولی مرغابی بیرون جلوی سوراخ بود کارگر بازرگان چون صدای جغد را شنید صبح زود برخواست تا جغد را با تیر بزند جغد را ندید ولی مرغابی را دید و او را شکار کرد.دوستان عزیز قبل از اینکه دوستی انتخاب کنید خوب او را بررسی کنید تا پشیمان نشوید
__________________
تا زمانی که کشتارگاه ها در روی زمین هستند میادین جنگ هم هنوز باقی می مانند. لئو تولستوی ![]()
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| 4 کاربر برای این پست سودمند از Soltan عزیز تشکر کرده اند: |
|
|
#10 | ||||||||||||||||||||
|
كانديد معاونت
![]() ![]() تاریخ عضویت: Jan 2009
محل سکونت: مشهد
ارسال ها
: 2,402
تشکر: 4,815
2,256 بار در 603 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
9.دو قو و لاک پشت
در آبگیری دو قوی سفید و سیاه و یک لاک پشت زندگی میکردند و با هم دوست بودند و به هم عادت داشتند. 12 سال آن سه موجود در آن آبگیر با هم زندگی میکردند و دوست بودند.از قضا خشکسالی شد و باران نیامد و آبگیر خشک شد قوها تحمل کم آبی را نداشتند پرواز کردند و یک آبگیر دیگر را پیداکردند که به اندازه کافی آب داشت و تصمیم گرفتند نقل مکان کنند و به آبگیر جدید بروند.به لاک پشت گفتند:ای دوست عزیز ما تصمیم گرفتیم از اینجا نقل مکان کنیم و میخواهیم از تو خداحافظی کنیم. لاک پشت که این موضوع را فهمید خیلی ناراحت شد و به گریه افتاد و گفت:پس من را هم با خودتان ببرید چون من به هم نشینی با شما عادت کرده ام و به شما دل بستگی دارم.قوها گفتند:ما پرواز میکنیم و تو نمیتوانی پرواز کنی!چطور ممکن است که تو همراه ما بیایی؟لاک پشت گفت:یک چوبی بیاورید و من وسط چوب را به دهان میگیرم و شما هر کدام سرچوب را به دهان خود بگیرید و پرواز کنید و به این وسیله من هم با شما از زمین بلند میشوم و همراه شما می آیم. قوها گفتند:این یک راه حل خوبی است ولی با کمترین کلمه ای که حرف بزنی بر زمین خواهی افتاد.لاک پشت گفت:من دهانم را میبندم هیچ سخنی نمیگویم و خاموشی را اختیار میکنم. قوها قبول کردند چوب را آوردند و همانطور که لاک پشت گفته بود هر سه چوب را به دهان گرفتند و از زمین بلند شدند.در حال پرواز از بالای شهر گذشتند.مردم که این صحنه را دیدند گفتند:عجبا چه ارابه ای در آسمان در حال رفتن است و سر و صدا و هلهله کردند.لاک پشت طاقت نیاورد تا رفت بگوید شما مردم عجیبی هستید که چوب از دهانش خارج شد و لاک پشت به زمین افتاد و مرد.
__________________
تا زمانی که کشتارگاه ها در روی زمین هستند میادین جنگ هم هنوز باقی می مانند. لئو تولستوی ![]()
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| 4 کاربر برای این پست سودمند از Soltan عزیز تشکر کرده اند: |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| قصه, های, و, کلیله, تاپیک, جامع, دمنه |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
|
|
موضوعات مشابه
|
||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| اصول تغذیه ماهی های آکواریوم | پرشین پت نیوز | تالار دوستداران آکواریوم و ماهیان تزئینی | 10 | 17th March 2010 07:43 PM |
| تاپیک جامع تلفن همراه | natasha | کامپیوتر ، IT ، علم و فناوری | 68 | 10th November 2009 10:13 PM |
| يرقان در سگ ها | slmz | مقالات و موضوعات تخصصی | 0 | 18th October 2009 05:11 PM |
| تاپیک جامع گوشی های سامسونگ | eliiyas | کامپیوتر ، IT ، علم و فناوری | 4 | 13th September 2009 01:02 AM |