6th November 2006, 06:29 PM
|
#1
|
|
کاربر موثر 
تاریخ عضویت: Nov 2006
محل سکونت: تهران
ارسال ها
: 1,489
تشکر: 694
1,917 بار در 833 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
صعود به سطح بالا: 100%, 43 امتیاز مورد نیاز |
|
داستان عاشق شدن یک گربه
من از اول توی این خونه ی اشرافی وبزرگ زندگی می کردم صاحب من دختر بچه ی خوب ومهربونی بود که حالا بزرگ شده وازدواج کرده من توی این خونه بزرگ یه اتاق کوچیک و قشنگ داشتم که هنوز هم دارم با دیوارهای رنگی و پر از عکس های یادگاری. من از زندگیم لذت می بردم هر روز با صاحب مهربون و بازیگوشم به حیاط خونه می رفتیم وبا هم بازی می کردیم وبعد از اون هم داخل خونه می اومدیم و بستنی توت فرنگی می خوردیم و شب ها هم با موسیقی مخصوص گربه ها توی رختخواب راحتم به خواب می رفتم تا دوباره یک روز شاد دیگر رو شروع کنم موضوع از اون جا شروی شد که من طبق معمول به حیاط رفته بودم تا گشتی بزنم که صدای گریه ی سوزناک گربه ای رو شنیدم دنبال صدا رفتم و اون رو پیدا کردم جلو رفتم دمم رو بال دادم و صدامو کمی صاف کردم وگفتم سلام خانوم محترم عصرتون بخیر می تونم دلیل گر یه ی شما رو بدونم بدون اینکه حتی نگاهی به من بکنه ناله ی سوزناکی کرد و گفت اوایل زندگیمون خیلی خوشبخت بودیم اما کم کم همه چیز عوض شد این درست وقتی بود که هوا به شدت سرد بود و آهی در بساط نداشتیم یه روز شوهرم تصمیم گرفت برای سیر کردن شکممون به دزدی از خونه ای که 1 گربه ی پولدار اونجا زندگی میکرد بره اما ...رفتن همانا و عاشق شدن آقا همانا تا یک روز رفت ودیگه بر نگشت تا برام خبر آوردن با اون گربه ی دم بریده ازدواج کرده و بسیار هم خوشبخته من بینوا هم که میبینید...نه غذایی برای خوردن دارم نه جای امنی برای خوابیدن .صدای جذاب و زیبایی داشت تا جایی که به شدت در دلم نفوذ کرد کنجکاو بودم که چهره اش رو ببینم که ناگهان فکری به سرم زد به اون پیشنهاد دادم که دنبالم بیاد وقتی روش رو به من کرد تا تشکر کنه صورت غمگین ولی زیباش رو دیدم و به راه ادامه دادم توی راه فقط به حرفاش فکر می کردم اون به راستی زیبا بود تا این که به منزل رسیدیم از اون دعوت کردم تا داخل بیاد به اتاق مری رفتیم ومری هم از دیدن ما بسیار خوشحال شد و من هم تمام ماجرا رو با اون در میون گذاشتم حالا دیگه نینو هم مثل من احساس خوشبختی می کرد. آره گربه های ملوس بابا اینم داستان آشنایی منو مادرتون...حالا برین بخوابین که فردا خیلی کار داریم. ------------------------------ نویسنده :صدف ترهنده
__________________
پیاده در شطرنج اگر تا انتها راه خود را ادامه دهد وزیر خواهد شد
|
|
|