![]() |
|
|||||||
| فرهنگ سازی برای حیوانات خانگی |
![]() |
|
|
#1 | ||||||||||||||||||||
|
مدیریت اجرایی
![]() تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: ایران - اراک
ارسال ها
: 20,009
تشکر: 24,482
27,943 بار در 6,373 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
[مشاهده لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است لطفا ثبت نام کنید]
سلام موضوعی که میخوام با شما در میون بذارم مربوط به چند ماه پیش هست . که در اطراف اراک برای پیک نیک رفته بودیم . در کنار جایی که ما داخل محوطه اش بودیم یک مزرعه سبز بود که بعد از مدتی صدای ناله ها و التماس های یک توله سگ توجه همگیمون رو به خودش جلب کرد . وقتی برای فهمیدن موضوع کنار نرده ها رفتیم متوجه شدیم که صدای اون کوچولو از بین علف ها میاد و یک کلاغ سمج هم مدام اون دور و بر می چرخید .. بیشتر که جستجو کردیم متوجه مادر این توله سگ شدیم که در فاصله ای نه چندان نزدیک گاه و بیگاه دیده میشد .. اونروز من و مادرم سعی کردیم غذایی رو برای سگ ماده بیندازیم تا با خوردنش مجبور نباشه مسافت طولانی رو برای پیدا کردن غذا طی کنه و بچه اش رو تنها بذاره .. اما با تاسف کامل دیدیم که این کلاغ سمج خیلی زرنگتر هست و غذارو می خورد و مادر هم از اون محل فاصله می گرفت که احتمال میدادیم برای پیدا کردن غذا میرفت.. خلاصه سعی زیادی کردیم که کلاغ رو از اونجا دور کنیم اما موفق نشدیم . صدای توله سگ اونقدر پر از وحشت و گرسنگی بود که دلمون ریش میشد و کاری ازمون برنیومد.. موقع برگشتن به خونه تصمیم گرفتم برم و توله رو از نزدیک ببینم .. با نزدیک تر شدن من صدای توله به جیغ های شدید و بیشتری تبدیل میشد و در حالیکه صداش می کردم و باهاش حرف میزدم نزدیکتر میشدم و می دونستم که این توله از حضور من هم خیلی وحشت کرده .. بعد از چند دقیقه به کنار علفهایی رسیدم که توله صدای توله سگ کوچک از اونجا میومد .. اون کنار وایسادم و مشغول حرف زدن و قربون صدقه رفتن این کوچولو شدم که بعد از چند ثانیه با حیرت تمام دیدم که با زحمت زیادی داره خودش رو به من نزدیک می کنه . اونقدر کوچیک بود که مشخص بود تازه چشماشو باز کرده و راه رفتن رو شروع کرده چون تعادل نداشت و به زحمت از علف ها عبور می کرد.. الان که دارم این موضوع رو می نویسم یاد اون لحظه ها افتادم و غم عجیبی رو حس می کنم.. خیلی ناراحت کننده بود که اون توله سگ کوچولو اینقدر به من اعتماد کرد و پناه آورد . خدایا همه منتظر من بودن برای برگشتن به خونه و من اونجا با موضوع مهمی مواجه بودم و نمی تونستم تصمیم بگیرم که باید چکاری انجام بدم که بهترین کار ممکن باشه ... توله سگ کوچولو با هر جابه جایی کوچیک من خودش رو به کفشام می رسوند و بین دو کفشم می خوابید . حس می کردم چقدر به یه جای امن نیاز داره . و از طرفی می دونستم که مادرش اگر برگرده و بچه رو پیدا نکنه غصه ی زیادی می خوره .. وحشتناک بود رها کردنش .. کاری که من انجام دادم این بود: داخل علف ها گذاشتمش و سعی کردم به سرعت از اونجا دور بشم که توله سگ فریاد کنان و بدون تعادل از بین علف ها بیرون اومد .. می دونستم که اگر از علف ها بیرون باشه خطر در کمینشه .. بر می گشتم و میذاشتمش داخل علف ها و می رفتم اما باز می دیدم داره با اون پاهای کوچک و ضعیفش تلاش می کنه که دنبالم کنه .. بار آخر که داخل علف ها گذاشتمش به سرعت دویدم و سعی کردم در زمان خیلی کوتاهی از اون محل دور بشم .. تصمیم سختی بود اما نمی تونستم به این راحتی انتخاب کنم که از مادرش جداش کنم .. اون شب گذشت و من فقط دلهره داشتم که نکنه بلایی سر اون کوچولو اومده باشه .. فردا صبحش هرطور که بود به اونجا برگشتیم و رفتیم بین علف هارو گشتیم اما اثری از توله نبود .. شاید هم ما ندیدیم قصد داشتم با چند تکه مقوا و کارتن بزرگ براش سرپناهی بسازم که از خطرها دورتر باشه .. اما نبود .. و من نفهمیدم این کوچولو رو مادرش از اونجا برده یا از بین رفته .. این موضوع منو خیلی تحت تاثیر قرار داد و سوال هایی برام بوجود اومد. قصدم از مطرح کردن این مسئله این بود که نظرتون رو بدونم .. کاری که من انجام دادم درست بود ؟ آیا باید به طبیعت و مادرش می سپردم یا با خودم از اون محل دورش می کردم ؟ در اینجور مواقع باید چه تصمیمی گرفت ؟ می خوام اگر دوباره در همچین موقعیتی قرار گرفتم آگاهانه و بدون تردید تصمیم بگیرم که حیوان رو بذارم یا ببرم . با تشکر - پریا
__________________
.
. . ماهی قرمز نخرید سهم این قرمز زیبا ، تنگ شیشه ای نیست ![]() . . . ![]() اون حیوون کوچولو می تونه نیمه گمشده ای از زندگی تو باشه .. |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| تبلیغات ... | |
|
|
|
|
|
#2 | ||||||||||||||||||||
|
مدیر روابط و ضوابط - - دوستداران گربه, تالارهای حامیان حیوانات, روشهای نگهداری گربه, نژادهای گربه
![]() تاریخ عضویت: Sep 2006
محل سکونت: تهران
ارسال ها
: 7,182
تشکر: 9,889
11,357 بار در 2,439 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
من نمی دونم تصمیمت درسته بوده یا غلط پریا جان. ولی داستان این سگ کوچولو و مادرش منو خیلی ناراحت کرد. انسان وقتی با این جور داستان ها برخورد می کنه به این نتیجه می رسه که واقعا این دنیا پر است از رنج و درد و غصه و غم. پر از تراژدی. هر روز هزاران تراژدی....
__________________
من دوست ندارم گوشت بخورم چون کشته شدن برهها و خوکها را دیدهام. من دیدم و درد آنها را حس کردم. آنها فرا رسیدن مرگ را حس کردند، من نمیتوانستم تحمل کنم و مثل یک بچه گریه میکردم، به بالای یک تپه دویدم در حالی که نمیتوانستم نفس بکشم. ناگهان احساس کردم که میخکوب شدهام، من مرگ بره را حس کردم. واسلاو نیجینسکی (Vaslav Nijinsky)هنرمندان روسی، بالرین و طراح رقصهای باله (۱۹۵۰-۱۸۸۸) ![]() |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#3 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر فعال تاریخ عضویت: Jan 2009
محل سکونت: tehran
ارسال ها
: 946
تشکر: 1,268
1,131 بار در 318 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
تصمیم سختی گرفتی پریا جون اگه امکانش بود یه بار دیگه برو میگن توی این دنیا هیچ تصادفی در کار نیست حتما علتی داشته که شما همچین صحنه ای دیدی و این توله به تو پناه اورده تو کتابا خوندم حیونا به سه علت بچه ها رو رها می کنن یکی کم بود غذا دومی نقص یا ضعیفیه بچه و سومی افسردگی
خاله منم با همچین چیزی روبه رو شد که تو پارک کلاغ ها دور یه توله جمع شده بودن که خالم ورش داشت وقتی داشت نگاهش می کرد متوجه سگ ماده ای شد که هنوز جفت بهش اویزون بود سگ بچشو لیس زد و بعد دستای خاله رو و دیگه هرگز نیومد هنوز یادم میوفته که نافش بهش بود تنم میلرزه ولی الان واسه خودش مردی شده می دونم سخته ولی من اگه جات بودم یه بار دیگه میرفتم |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| 6 کاربر برای این پست سودمند از azita عزیز تشکر کرده اند: |
|
|
#4 | ||||||||||||||||||||
|
مدیریت اجرایی
![]() تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: ایران - اراک
ارسال ها
: 20,009
تشکر: 24,482
27,943 بار در 6,373 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
مرسی دوستای عزیزم . آزیتا جون این موضوع مال چند ماه پیشه . و اون سگ ماده قطعا برای آوردن غذا از بچه دور میشد . و من نمی دونستم برمی گرده یا نه . دو حالت بود یکی تنها ماندن بچه و یکی تنها ماندن مادر . این هردو غم انگیز و دردناک بود . الان اگر توله زنده باشه دیگه می تونه از پس کارای خودش بربیاد . هروقت از اون نزدیکی می گذرم چشمام به دنبال سگ هست .. امیدوارم یکروز ببینمش ..
چقدر جالب بوده واقعه ای که برای خاله شما اتفاق افتاده . کاش مادر این توله اون لحظه به ما می پیوست و من عکس العملش رو می دیدم .. و اگر بچه رو برمی داشتم خیالش راحت میشد لا اقل که می دونه بچش کجاست
__________________
.
. . ماهی قرمز نخرید سهم این قرمز زیبا ، تنگ شیشه ای نیست ![]() . . . ![]() اون حیوون کوچولو می تونه نیمه گمشده ای از زندگی تو باشه .. |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| 4 کاربر برای این پست سودمند از پریا عزیز تشکر کرده اند: |
|
|
#5 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر ارشد تاریخ عضویت: Jun 2009
محل سکونت: ایران, تهران
ارسال ها
: 4,204
تشکر: 6,450
1,548 بار در 345 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
پریا جونم فکر کنم تصمیم درستی گرفتی تو طبیعت خیلی اتفاقا می افته که آدم وقتی می بینه ناراحت می شه اما باید اتفاق بیفته ( منظورم کاملا به دست طبیعته ها نه کارایی که بعضی آدمای پست می کنن)
شاید اون سگ ماده اولین تجربه زایمانشو داشته واسه همین باید یه چیزی می شده که اون دفعه های بعدی بیشتر مراقب باشه .شاید اون کلاغ هم جوجه ای داشته یا شاید اونا تو قلمروی کلاغ بودن . ولی اگه مرده بود تو جنازشو می دیدی پس احتمالشم زیاده که مادرش که دیده تو خطره شبونه برده باشدش به یه جای امن. ولی 100% برای هر بچه ای کنار مادر مهربون بهتره از هر جای دیگه . |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
| 5 کاربر برای این پست سودمند از mashoon عزیز تشکر کرده اند: |
|
|
#6 | ||||||||||||||||||||
|
مدیریت اجرایی
![]() تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: ایران - اراک
ارسال ها
: 20,009
تشکر: 24,482
27,943 بار در 6,373 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
مرسی mahsoon جان من هم وقتی می خوام خوش بین باشم به این قضیه ، همش فکر می کنم که مادر در تاریکی هوا توله را جا به جا کرده ..
اما این که نمی دونم چی شد و آیا من باید کاری می کردم یا نه خیلی ناراحتم می کنه . میشه از این بعد هم نگاه کرد که شاید خدا می خواست من اون توله را بردارم و نجات بدم که سر راهم قرار گرفت .. اما در آخر نمی دونم کارم درست بود یا اشتباه .. ![]()
__________________
.
. . ماهی قرمز نخرید سهم این قرمز زیبا ، تنگ شیشه ای نیست ![]() . . . ![]() اون حیوون کوچولو می تونه نیمه گمشده ای از زندگی تو باشه .. |
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#7 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر ارشد تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: تهران
ارسال ها
: 5,478
تشکر: 4,751
7,129 بار در 2,169 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
مقعیت سختیه برای منم پیش اومده نمی دونی کدوم کار درسته به نظر من شما بهترین کاره ممکن رو انجام دادی
اون باید پیش مادرش می موند در غیر این صورت هم مادرش عیزیت می شد هم اون آخه توله سگ نیاز به شیر مادر داره و شیر معمولی خیلی ضعیفش می کنه وهم چنین غم دوری
__________________
zenDegI $@kHtE o TalKhE
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#8 | ||||||||||||||||||||
|
کاربر ارشد تاریخ عضویت: Jun 2009
محل سکونت: ایران, تهران
ارسال ها
: 4,204
تشکر: 6,450
1,548 بار در 345 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
پریا جان مطمئن باش اگه خدا می خواست تو اونو برداری بدون کوچکترین تردیدی برش داشته بودی کاری رو که خدا بخواد انجام بشه حتما انجام می شه پس نگران نباش عزیزم شاید خدا فقط می خواسته بهت یه درس کوچیک بده و اونو سر راهت قرار داده
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#9 | ||||||||||||||||||||
|
مدیر ناظر
![]() تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: Toronto
ارسال ها
: 2,936
تشکر: 7,744
5,358 بار در 1,300 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
خیلی ماجرای ناراحت کننده ای است ولی چیزی که مسلم است این است که افسوس خوردن شما فایده ای ندارد و بهتر است فکر کنی که مادر این توله، بچه اش را بجای امنی برده و حالشان خوب است. من فکر می کنم شاید بهتر بود شما آنجا به یکی از نزدیکان زنگ می زدی تا جعبه یا سرپناهی برای این طفلکی بیاورد تا هم خیالت راحت می شد و هم از مادرش جدا نمی شد... از کجا مطمئنی که اگر این توله سگ را برمی داشتی می توانستی جای خالی مادرش را پر کنی و هم اینکه مادرش هم غصه می خورد...... از صمیم قلب آرزومندم روزی برسد که همه مردم با حیوانات مهربان باشند تا بسیاری از نگرانیهایی افرادی چون شما که علاقمند به حیوانات هستید از بین برود.
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
#10 | |||||||||||||||||||||
|
مدیریت اجرایی
![]() تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: ایران - اراک
ارسال ها
: 20,009
تشکر: 24,482
27,943 بار در 6,373 پست از ایشان تشکر شده است
حالت من:
|
نقل قول:
ممنونم دوست مهربون و دلسوزم . تو اون لحظه نمی تونستم جز برداشتن یا گذاشتنش کاری انجام بدم شایدم می تونستم .. تجربه ی سخت و بزرگی بود . ممنون از دلداری زیبای شما.
__________________
.
. . ماهی قرمز نخرید سهم این قرمز زیبا ، تنگ شیشه ای نیست ![]() . . . ![]() اون حیوون کوچولو می تونه نیمه گمشده ای از زندگی تو باشه .. |
|||||||||||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||||||
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| چیه, نظر, ؟, با, تردید, تصمیمی, شما |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
|
|
موضوعات مشابه
|
||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| دیسکاس - Discus | arash | ماهیان بارش رنگی ( سیکلیده ها ) | 28 | 6th February 2010 01:58 PM |
| احمد شاملو | .masoud | گفتگوی آزاد | 8 | 11th January 2010 10:37 AM |
| چند نکته!!!اگر میخواهید سگ نگهداری کنید | b_gham | روشهای نگهداری سگ | 8 | 15th October 2009 01:56 PM |
| جديد ترين فال(سال 88 بر شما چگونه خواهد بود؟). | tina666 | آرشیو موضوعی | 5 | 19th July 2009 07:52 PM |
| چگونه میتوانید نظر دیگران را در مورد خود تغییر دهید؟ | raha.m | روانشناسی | 0 | 27th May 2009 01:52 AM |