یرگشت به خبر نامه |برگشت به خانه| گزارش تصویری

 

هومن ملوک پور
www.drhooman.com


 

هومن ملوک پور

www.drhooman.
هومن ملوک پور
www.drhooman.com


واقعيت اين است که در هر حرفه و شغلي دردسرهايي وجود دارد که گاه باورنکردني است. هميشه همه تصور مي کنند دامپزشکان به ويژه آن دسته از دامپزشکاني که با حيوانات خانگي سر و کار دارند راحت ترين شغل دنيا را دارند. هر هفته در اين ستون دردسرهاي يک دامپزشک را با هم مي خوانيم.

---

آيا تا به حال از نزديک هيولايي ديده ايد؟ مثلاً در خيابان قدم مي زنيد يا در محل کار يا در ميهماني، ناگهان هيولايي ببينيد؟ نگوييد نه، حتماً ديده ايد. نه به اين منظور که بدشکلند يا بدطينت و خبيث، نه، دقيقاً برعکس. هيولا از آن جهت مي گوييم که با آدم هاي عادي، به واسطه داشتن چيزي، متفاوتند. حال اين تفاوت مي خواهد به خاطر هنر خاصي که دارند باشد يا محبوبيت به واسطه چهره يا صدايشان يا عضويت در تيم ورزشي پرطرفدار يا هر چيز ديگر که عامه مردم فاقد آنند و طالب آن. البته در پرانتز اين را هم بگويم که اکثر اين هيولاها که من تا به حال ديده ام، خودشان مانند «شرک و فيونا» از هيولا بودن خود پشيمانند و ناراضي و اغلب آدم هايي هستند بدون دوست. ولي عامه مردم راجع بهشان مدام مي گويند، قربان صدقه شان مي روند، پشت سرشان حرف مي زنند، از قريب الوقوع بودن ازدواج آنها مي گويند با مثلاً هيولايي ديگر و صد ها چيز که به وفور در مجله هاي زرد مي توان يافت، آخر آرزوي آدم ها گرفتن يک عکس يادگاري يا امضايي است از همين هيولاها و همين طور که دوست شان مي دارند، صد ها تهمت هم روايشان مي دارند. نمي گويم همگي شان اما اغلب شان فقط در زمينه تخصصي خود مهارت دارند و در رابطه با مسائل ديگر نبايد حرفي با آنها بزني، اما اغلب دوست دارند به واسطه هيولا بودن شان راجع به خيلي از چيزهايي که ربطي به تخصص شان ندارد نظر بدهند و کاري کنند. اتفاقاً براي عامه مردم هم حاشيه زندگي هيولاها هيجان برانگيزتر از متن آن است. مثلاً خواننده يي را به جاي آنکه از صدايش لذت ببرند به ازدواج دومش مي پردازند يا بلوتوثي از خصوصي ترين لحظه هاي يک ورزشکار از گل هايي که مي زند برايشان جذاب تر است.

مثلاً در صف بانک ايستاده ايد و ناگهان صداي کسي را مي شنويد. به مغز خود فشار مي آوريد که خدايا چقدر صدا برايتان آشنا است و در عين حال در شلوغي بانک به دنبال صاحب صدا مي گرديد. وقتي به ناگاه در ميان جمع مي يابيدش، در کمال ناباوري مي بينيد همين آدم که تا قبل از آن تصوري دست نيافتني به عنوان هنرپيشه، خواننده يا هر آدمي از اين دست در ذهن تان داشتيد، حالا مانند شما درگير مسائل روزمره خويش است و مثلاً با عصبانيت دارد با مسوول باجه بر سر يک موضوع عادي در حد ما آدم هاي عادي بحث مي کند. با خود فکر مي کنيد مگر مي شود؟ هيولا ها هم همچون ما انسان هاي زميني در کوچه و خيابان راه بروند و معاشرت کنند و حرف بزنند؟ ديالوگ آنها مسلماً بايد با ما آدم هاي عادي متفاوت باشد، آخر يک فرقي بايد باشد ميان مني که مسوول باجه بانک اصلاً جوابم را نمي دهد با اين هيولا...،

با خيلي از اين هيولا ها سر و کار داشتم ولي آشنايي با يکي از آنها را هيچ گاه نمي توانم از ياد ببرم. هيولايي که حتي با ديگر هيولا ها هم متفاوت بود، يعني حتي ديگر هيولا ها هم دوست دارند مثل او باشند، راجع به هرچه بگويي، حرفي براي گفتن دارد در حد يک متخصص و محبوبيت روزافزونش باعث نشده بقيه شئون زندگي اش تحت تاثير قرار گيرد. آشنايي که وقتي بعد از گذشت هشت سال، به شروع آن فکر مي کنم خنده ام مي گيرد.

روزي يکي از دوستان عزيزم زنگ زد و براي يکي از آشناهايش وقت مي خواست. بعد از هماهنگ کردن وقت شهرزاد گفت؛«هومن جون، بيشتر تحويلش بگير، خيلي آدم خوبيه. سه تا گربه داره.»

من هم بلافاصله گفتم؛« حيووناش رو بايد تحويل بگيرم، با خودش چي کار دارم؟» خنده يي کرد که معني اش را آن موقع نفهميدم. صبح ها اگر کاري نداشته باشم معمولاً فيلمي نگاه مي کنم. آن روز هم به عادت مالوف فيلمي ديدم که اتفاقاً از بازي نقش اول زن فيلم، بسيار تحت تاثير قرار گرفته بودم و با خود مي گفتم چه سوپراستاري بشود اين هنرپيشه. بعدازظهر همان روز، منشي آمد و پرونده يي روي ميزم گذاشت و گفت؛«از طرف شهرزاد اومدن. »آقايي داخل شد و سبد گربه هايش را روي ميز معاينه گذاشت. دستم را طرفش بردم و گفتم؛«دکتر هومن هستم.» او هم بلافاصله دستم را فشرد و با دستپاچگي و ته لهجه يي گفت؛«مخلص شما، قاسم.» با خودم فکر مي کردم اين شهرزاد عجب موجود جالبيه. چقدر دوستاي جورواجور و از تيپ هاي مختلف داره. واقعاً هم آدم خوبي به نظر مي آمد، ساده و بي آلايش. همين طور که به در و ديوار و عکس هاي آن نگاه مي کرد از او پرسيدم؛ «از شهرزاد چه خبر؟» کمي با تعجب نگاهم کرد و با سادگي هرچه تمام تر گفت؛«والله بي خبرم، نمي دانم.»

گفتم؛« خيلي از شما تعريف مي کرد، ظاهراً از دوستان قديمي شان هستيد؟» باز کمي بر و بر نگاه کرد و با ترديد گفت؛ «اختيار دارين، لطف دارند.» بعد انگار مثل کسي که چيزي يادش افتاده باشد، پرسيد؛«گفتيد کي؟» من همان طور که داشتم مشخصات سه گربه يي را که آورده بود از داخل شناسنامه شان، داخل پرونده ثبت مي کردم، گفتم؛« شهرزاد ديگه.» خودش را کمي جمع و جور کرد و همين طور که لب ور مي چيد با خود تکرار مي کرد؛«شهرزاد؟» و باز مشغول تماشاي عکس ها شد. مشغول تعارف تکه پاره کردن بودم که در اتاقم نيمه باز شد و صداي خانم منشي آمد که؛«کجا مي ريد؟ آقاي دکتر مريض دارن. » خانمي در جواب، آرام چيز هايي مي گفت که نمي فهميدم. آقا قاسم ناگهان دستپاچه بلند شد و همان طور که سمت در مي رفت با نگاهش اطمينان خاطري به من داد و گفت؛« خانم هستن»؛ و رفت و در را باز کرد. خانمي وارد شد به غايت ساده و بي هيچ آرايه اما هرچه نگاه مي کردم هيچ سنخيتي بين قاسم و او نمي ديدم، مرا به ياد کسي مي انداخت. هيچ ديده ايد گاهي ته چهره فردي، شما را به ياد کسي مي اندازد؟ يکي از اصول معاينه حيوانات که متاسفانه در دانشگاه هاي ما به دانشجويان دامپزشکي نمي آموزند، اين است که با صاحب حيوان، خواه گربه خواه گاو، ارتباط برقرار کنند. اگر خانم آلامد بالاي شهر است به او کمپليماني بدهيد مثلاً اينکه اصلاً به او نمي آيد پسري به اين سن و سال داشته باشد، يا اگر گاودار روستايي است، از معلوماتش تعريف بکنيد و تجربياتش، بزرگ ترين خاصيت اين کار اين است که صاحب حيوان به شما اطمينان پيدا مي کند و اطلاعات درستي، از کارهاي غلطي که معمولاً قبل از آوردن حيوان نزد شما روي حيوانش انجام داده را برايتان وامي گويد که بسيار به تشخيص کمک مي کند. من همين طور که پرونده ها را تکميل مي کردم زيرچشمي، قاسم و خانم را نگاه مي کردم. از آنجا که خانم هيچ حرفي نمي زد و من هم قاعدتاً بايد دوست شهرزاد که قاسم خان باشند را تحويل بگيرم، از هر گوشه و کناري در رابطه با گربه هايشان با قاسم حرف مي زدم، قاسم هم در حالي که ايستاده بود اين پا و آن پا مي کرد، معاينات مرا نگاهي مي کرد و بعد از نگاه به خانم سري از روي تاييد يا تکذيب تکان مي داد. خانم دست به زير چانه زده بود و پايي را که روي پا انداخته بود مدام تکان مي داد و مطلبي را مي خواند. با حالت شوخي گفتم؛«چي مي خونين اينقدر با دقت؟» سري بالا آورد و کاغذي نشانم داد و گفت؛«يه شعره برام فرستادن. طرف گفته يه رمزي توشه». کمي فکر کردم تا نام هنرپيشه فيلمي را که صبح ديده بودم به خاطرم بياورم تا بتوانم آن خانم را هم به سخن بياورم و با اکراه و کمي ترديد گفتم؛« قيافه شما، من رو ياد خانم «تفرشي» مي اندازه.» خانم و قاسم، نگاه پرمعني به هم کردند و خانم با لبخند کمرنگي گفت؛«بله اتفاقاً قبلاً هم اين رو بهم گفتن،» و بدون هيچ عکس العمل اضافه يي، باز هم مشغول مطالعه شد و تکان دادن پايش. اينجا منتظر بودم که ايشان از اين گفته من ذوق مرگ شوند و مثلاً با نفس عميقي بگويند؛«راستي؟ خانم ارمغان تفرشي رو مي گين؟ واي خداي من، دکتر، حتماً دارين باهام شوخي مي کنين؟» با خود فکر مي کردم عجب ازخودراضي است اين خانم. مساله شباهت به خانم تفرشي چيزي نيست که بتوان از کنار آن به راحتي گذشت، حالا اگر هنرپيشه ديگري بود يه چيزي، احساس مي کردم در زمينه ارتباط برقرار کردن با يکي از مراجعه کنندگانم موفق نبوده ام. کار من با گربه ها تمام شد و آنها را داخل سبدشان گذاشتيم و من نشستم که نسخه شان را بنويسم. داشتم براي قاسم که چفت و بست سبد را مي بست طريقه مصرف دارو ها را توضيح مي دادم که با همان ته لهجه گفت؛«دکتر جان براي خانم بگو، ايشون برام مي گه که چي کار کنم.»

من که تا آن وقت از سر اينکه قاسم از دوستان شهرزاد است، فاميلش را نپرسيده بودم، همين طور که توضيح مي دادم چه بکنيد و چه نکنيد، صفحه اول شناسنامه گربه ها را که نام صاحب حيوان در آن نوشته باز کردم تا خانم را به نام فاميلش خطاب کنم. مي دانيد چه ديدم؟ جلوي نام صاحب حيوان نوشته شده بود؛«خانم ارمغان تفرشي»،

گربه ها را ديديد در کارتون ها وقتي مي ترسند چطور مويشان از سر تا دم سيخ مي شود؟ دقيقاً حس مي کردم همان شکلي شده ام. با خود فکر مي کردم، اين خانم که الان رو به روي من نشسته همان است که توي فيلمي که صبح مي ديدم، شترقي زده بود توي گوش شوهر بدخلقش و من چقدر خوشم آمده بود از اينقدر طبيعي بازي کردنش. در آن ميان مي شنيدم که خانم تفرشي به قاسم مي گفت؛«قاسم، گربه ها رو ببر، من بعد از فيلمبرداري ميام خونه، اون ليست خريد رو هم بگير، راستي يادت نره بنفشه آفريقايي ها رو آب بدي و...» قبول داريد وقتي که با هيولا ها مواجه مي شويد قاعدتاً بايد دست و پايتان را گم کنيد؟ ولي من تمام انرژي ام را جمع کردم تا با اعتماد به نفس تمام، بعد از تمام اينها که برايتان گفتم، خيلي عادي بلند شوم و نسخه را دست خانم تفرشي بدهم و تمام توضيحاتي که لازم بود را در انتها گفتم؛«ايشالا رمز شعر رو پيدا مي کنين.» نگاهي پرمعني کرد و تنها تشکري. گرچه بعد از آنکه رفتند از خانم منشي خواستم چند دقيقه يي مريض ارجاع ندهد تا به خود بيايم، از اين داستان هشت سالي مي گذرد و من بسيار گربه هايش را درمان کرده ام يا زير دستم تلف شده اند، اما نکته جالب اينجا است که اين هيولا هنوز فکر مي کند من در برخورد اول شناخته بودمش و داشتم کمپليماني مي دادم يا سر به سرش مي گذاشتم و هنوز نمي داند من واقعاً آن روز نشناخته بودمش،

*تمام نام هاي اين خاطره (به غير از نام خودم) تغيير يافته

 


All logos and trademarks in this site are property of their respective owner.
The comments are property of their posters, all the rest © 2004-2006 by International PersianPet