یرگشت به خبر نامه |برگشت به خانه| گزارش تصویری

 

هومن ملوک پور
www.drhooman.com


 

 
 
هومن ملوک پور

www.drhooman.com

واقعيت اين است که در هر حرفه و شغلي دردسرهايي وجود دارد که گاه باورنکردني است. هميشه همه تصور مي کنند دامپزشکان به ويژه آن دسته از دامپزشکاني که با حيوانات خانگي سر و کار دارند راحت ترين شغل دنيا را دارند. هر هفته در اين ستون دردسرهاي يک دامپزشک را با هم مي خوانيم.

---

شب بود و تازه برگشته بودم خانه. باقيمانده غذايمان را براي گربه هاي محوطه پايين مجتمع مان آماده مي کردم. اغلب در آن وقت شب، همه شان منتظرم بودند.

همان طور که مشغول بودم، ورقي هم به روزنامه هاي روز مي زدم. بيشتر عادت دارم ورق هاي داخلي را بخوانم، چون در ورق هاي اول و آخر به طور معمول اين روزها خبر تازه يي پيدا نمي کني مگر شنبه ها و صفحه آخر اعتماد و ستون مهدي خان کرم پور،

همين طور که اخبار ريز و درشت را مي خواندم، نوشته يي در قالب يک گزارش در مورد حيوانات خانگي، آن هم از يک روزنامه کثيرالانتشار در صفحه سلامت نظرم را جلب کرد.

اول که خواندم، فکر کردم صفحه آرا آن را به اشتباه در صفحه قرار داده است زيرا آنقدر سرسري و بي ادله نوشته شده بود که لازم نبود اطلاعات علمي آنچناني داشته باشي تا ايرادات مفهومي آن را متوجه شوي. بعد که با دست اندرکارانش موضوع را در ميان گذاشتم متوجه شدم که نه، اين مطلب بايد در آن ستون به چاپ برسد. با خود فکر کردم آيا لازم است که هر جا از ما سوالي مي شود بدون آنکه جواب آن را بدانيم پاسخ بدهيم؟ يا اصولاً ذکر نام مان بالاي مطلبي در يک جريده، هرچند که پرتيراژ هم باشد، آيا آنقدر پراهميت است که هر آنچه راجع به آن مطلب نمي دانيم بازگو کنيم؟

هيچ تا به حال فکر کرده ايد اگر در خيابان، خودرويتان را جلوي پاي کسي (البته يک آقا، چون خانم ها معمولاً جوابتان را نمي دهند، البته اکثراً حق دارند،) نگه داريد و آدرسي بپرسيد در اکثر اوقات با مهرباني تمام و اشاره به چپ و راست و ميدان و هزار آدرس ديگر، سعي در راهنمايي تان دارند، و در اکثر اوقات هم اشتباه آدرس مي دهند چون خودشان هم آن آدرس را بلد نبوده اند، و در ضمن بلد هم نبوده اند که بگويند «نمي دانم».

هميشه از زمان کودکي اين جمله را از پدرم به خاطر دارم که ما ايراني ها در دو نکته هميشه کارشناسيم؛ «طبابت و تصادفات». آن موقع ها نمي فهميدم، اما بعد ها هر وقت با اتوبوس به مدرسه مي رفتم از لابه لاي صحبت ها مي شنيدم که خانمي با مسافر بغل دستي اش مثلاً از درد کمرش حرف مي زد و خانم مقابل بعد از شنيدن مشکلات او قيافه يي حق به جانب مي گرفت و بدون درنگ شروع به نسخه پيچي مي کرد و با استناد به اينکه خواهرشوهرش نيز همين مشکل را داشته و با توصيه هاي او بهبود پيدا کرده، معجوني از چند جوشيده و دم کرده به او پيشنهاد مي داد.

بعد ها که زمان گذشت براي آنکه سريع تر به کارهايم برسم خودروي دربست مي گرفتم و گاه در راهبندان هاي ناخواسته مي ماندم. راننده محترم به باعث و باني راهبندان بد و بيراه مي گفت. آرام آرام به مسبب ترافيک، که تصادم دو خودرو بود مي رسيديم. راننده معمولاً سرعت را کم مي کرد و گاهي ترمزي هم مي کرد و صحنه تصادف را براندازي مي کرد و در انتها به اين قطعيت مي رسيد که کدام ماشين مقصر است و اگر کمي هم سرحال بود، شيشه را پايين مي کشيد و به صاحبان خودرو ها که منتظر رسيدن پليس بودند بدون آنکه توجهي به بوق هاي راننده هاي پشت سر بکند، نظرش را اعلام مي کرد و اصرار بر اين که مبادا کوتاه بيايند. به همراه او مي رفتم و او در حالي که سيگاري روشن مي کرد، از داخل آينه نگاهي به من مي کرد و مي گفت؛ پرايده از فرعي پيچيده زده به پيکان، مقصره ديگه. و بعد بي توجه به من که آن پشت نشسته ام و دود سيگار دارد خفه ام مي کند گازش را مي گرفت و مي رفت و ما جايمان را به ماشين هاي پشت سرمان مي داديم تا آنها هم نظرشان را بيان کنند. يادم مي آيد يک بار در يک برنامه زنده تلويزيوني، چند دقيقه قبل از پخش، کارگردان سراغم آمد و خواست درباره موضوعي غير از آنچه مقرر شده بود، حرف بزنم. با آنکه آن موضوع هم در حوزه کاري ام بود و اطلاعاتي بيش از سطح متوسط جامعه در خود مي ديدم، به خود اجازه ندادم بخواهم در آن برنامه، آن هم با آن مخاطب ميليوني حرفي بزنم. وقتي به راحتي گفتم نمي توانم، چون بلد نيستم يک جور نگاهم کرد که مي شد فهميد تا به حال از کارشناسان ريز و درشت برنامه اش اين جمله را نشنيده. با خنده نگاه عاقل اندر سفيهي به من کرد و زد روي شانه ام و گفت؛ بي خيال دکتر، بيا چارتا چيز که مي دوني رو سر هم کن، بقيه اش رو ميگم مجري ها جمع و جور کنند. در نهايت در آن برنامه راجع به آن موضوع حرفي نزدم. ديگر هم به آن برنامه دعوت نشدم. مي دانم شما هم چون من به راحتي مي توانيد دليلش را حدس بزنيد.

متاسفانه ما عادت به گفتن و شنيدن «نه» و «نمي دانم» نداريم. در هر تخصص و مقامي که باشيم، هر بار که سوالي مطرح شود مي خواهيم متکلم وحده بوده و خيلي راحت، سفره دل را باز کنيم و درباره هر موضوعي اعم از اينکه به تخصص مان مربوط باشد يا نه، نظر دهيم. در آن مقاله که ذکر جميلش رفت، در مورد بيماري هاي مشترک انسان و حيوان بحث شده بود و نام نويسنده بالاي آن درج شده بود؛ «خانم دکتر...» اما طبق روال عادي مقاله نويسي، ستاره يي يا عددي بر سرش نبود تا در آخر مقاله بفهميم نوع دکتراي ايشان چيست؟ آيا دکتراي طبابت دارند و اگر اين گونه است تخصص شان چيست، عفوني، اطفال، داخلي؟ يا مثلاً دکترايشان کتابداري است؟ آيا ايشان به واسطه نشر اين گونه مطالب، تخصصي داشته اند يا از سر تفنن، مطلبي نوشته است؟ از بيماري هاي حيوانات خانگي به خصوص گربه بسيار گفتند که قابليت انتقال بيماري هايي خطرناک به انسان را دارند و واي بر شما کوردلان، اگر در محيط زندگاني تان گربه يي رد شود، چه رسد به اينکه از اين حيوان نگهداري کنيد. از اين موجود زيباي آفريده خداوند چنان هيولايي ساخته بود که اگر مقاله را از اواسط آن مي خوانديد فکر مي کرديد کسي درباره کروکوديل و خطرات ناشي از نگهداري آن در منزل قلم مي فرسايد.

نام ايشان و گفته هايشان را نقل نمي کنم (البته مي دانم چقدر خوشحال مي شدند اگر الان ذکري از نام شان مي کردم. به هر حال خيلي ها اعتقاد دارند که بد نامي بهتر از گمنامي است،) زيرا بازگو کردن خرافه، خود مي تواند باعث خرافه شود. همچنين ظاهراً از معلومات خود بهره برده بودند و اطلاعات غلطي را به خواننده منتقل کرده بودند که نمي دانم از کدام مرجع علمي به دست آورده بودند، زيرا در هر مقاله يي رسم بر آن است که اگر مطلبي بيان مي شود، ذکر به ماخذ شود. اما با آنکه چندين بار تاکيد کرده بودند راجع به اين مساله تحقيقات بسيار شده، اما هيچ کجا اشاره نکردند که اين تحقيقات در کدام دانشگاه يا توسط چه تيم تحقيقاتي صورت گرفته؟ مثلاً به خود اجازه داده بودند که از رفتارشناسي حيوانات هم چيزي گفته باشند، مثل بي وفايي گربه ها و... ايشان احتمالاً به خاطر مشغله زياد براي تحقيقات شان اين نکته را فراموش کرده اند که گربه که از هم خانه شدنش با انسان حدود سه تا چهار هزار سال بيشتر نمي گذرد هنوز يک موجود نيمه اهلي است و با حيواني مانند سگ که حدود 17000 سال از اهلي شدنش مي گذرد و موجودي کاملاً اهلي است و وابسته تام به صاحبش، کاملاً متفاوت است و در واقع تنها به عنوان يک همراه در خانه با انسان زيست مي کند. اگر اين رفتار حيوان به ديد ايشان بي وفايي است که بايد يک بار ديگر مرحوم دهخدا را خبر کنيم.

من نه به عنوان يک دامپزشک، بلکه به عنوان کسي که از چهار سالگي تاکنون همواره از حيوان يا حيواناتي در کنارم نگهداري کرده ام، از ماده گربه يي که در سرماي زمستان در کنار توله هايش بوده و عفونت تمام بدنش را گرفته بود، تا سگ هاي زير ماشين رفته يي که با دردسر هاي فراوان به زندگي برشان گردانديم و حتي بعضي وقت ها نتوانستيم، از پرندگان بي گناه که ماوايشان در زمستان، تراس خانه مان بود و توک زدن به چند تکه نان و برنج از شب مانده که در آنجا هم از سنگ پراني هاي کودکان محل آسايش نداشتند و اتفاقاً به عنوان يک دامپزشک که از حدود 20 سال پيش تاکنون که به ياري پروردگار هنوز چهارستون بدنم سالم است، در معرض و برخورد با حيوانات بيمار تاکيد مي کنم بيمار، نه حيوان سالم داخل خانه و داراي عفونت هاي عجيب و غريب و خطرناک در محيط کارم بوده و هستم شايد بايد با خود بينديشم آيا اگر اظهارات اين خانم «دکتر» درست باشد و حيواناتي چون گربه مي توانند به طرفه العيني اين همه بيماري منتقل کنند و باعث آلودگي شوند که من و امثال من تا به حال بايد هفت کفن پوسانده باشيم. کاش با خود مي انديشيد که احتمال بيماريزايي از جانب يک انسان ، گاه بسيار بيشتر از يک حيوان است براي انساني ديگر. دوست داشتم بدانم ايشان تا به حال لذت نوازش يک حيوان را تجربه کرده است يا نه؟

باز با خود فکر مي کنم...

گاهي از رسانه ملي مي شنوي که کسي چنان با شور و حرارت دارد از راه اندازي جاده تهران - شمال (که باعث تخريب مناطق وسيعي از محيط زيست جانوري و گياهي هم خواهد شد) دفاع مي کند؛ که با خود فکر مي کني حتماً وزير راه يا معاون وزير راه يا حداقل مديرکل جاده سازي يا چيزي از اين دست است، اما وقتي خوب نگاه مي کني مي بيني که بالا ترين مقام تصميم گيرنده محيط زيست کشورمان است که دارد اينچنين از اين طرح دفاع مي کند. کسي که خود بايد پرچمدار دفاع از اين موجودات بي زبان باشد.در حالي که گونه هاي حيواني و گياهي کمياب و ناياب کشور را، يکان يکان به دست فراموشي مي سپاريم، در کشوري زيست مي کنيم که تالاب منحصر به فردش را به واسطه احداث جاده يي خشک مي کنند. در کشوري... در کشوري... پس چه انتظاري از اين شهر و مردمانش و حتي محققانش مي توانيم داشته باشيم، که به حيوانات خياباني حتي خانگي به چشم ترحم که نه، منطقي بنگرند.

به ياد مي آورم نوشته يي را که سال ها پيش براي موضوع ديگري گفته بودمش و امروز مي بينم چقدر به درد پايان اين نوشته مي خورد؛

«تو به من مي گويي؛

«نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد»

چه تفاوت دارد

باد از هر طرف آمد

آمد

خانه من

ز درون

توفانيست »

---

آخ... غذاي گربه ها را بگو، سوخت...

All logos and trademarks in this site are property of their respective owner.
The comments are property of their posters, all the rest © 2004-2006 by International PersianPet